کد خبر : 24564
تاریخ انتشار : سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۶ - ۱۹:۵۵
5 views بازدید

دیمتری شوستاکویچ و همهمه به اشتراک مردگان

درمورد ادبیات در خبرها آمده دیمتری شوستاکویچ و همهمه به اشتراک مردگان . میتوانید با “ایران پی پر” همراه باشید تا این خبر را بیشتر بخوانید. هفته نامه چلچراغ – ابراهیم قربان پور: هنوز کسی پاسخی برای این پرسش نیافته است: «آیا زندگی بد را می توان خوب زیست؟ هنوز کسی نمی داند می توان درون سایه زیست و به تاریکی آلوده نشد […]

درمورد ادبیات در خبرها آمده دیمتری شوستاکویچ و همهمه به اشتراک مردگان . میتوانید با “ایران پی پر” همراه باشید تا این خبر را بیشتر بخوانید.

هفته نامه چلچراغ – ابراهیم قربان پور: هنوز کسی پاسخی
برای این پرسش نیافته است: «آیا زندگی بد را می توان خوب زیست؟ هنوز کسی
نمی داند می توان درون سایه زیست و به تاریکی آلوده نشد یا نه. جواب قطعی
این پرسش هنوز برای انسان معماست که تا کجا می توان در یک قدمی قدرت ایستاد
و خود را از آن دور دانست.

این ها، اصلی ترین
پرسش هایی بود که قرن پیش در مقابل هنرمندان، روشن فکران و متفکران غرب
نهاد. حضور هم لحظه دو نظام توتالیتر و نابودگر در آلمان و شوروی دلیل شد
تا بیش از نیمی از اروپا در مقابل این پرسش های تاریخی قرار گیرد.

 

محققان،
هنرمندان یا فلاسفه ای که قصد رفتن از کشورهایشان و پناه بردن به امریکای
در امان مانده از فاشیسم و کمونیسم دولتی را نداشتند، باید در مقابل
نیروهای حاکم چه می کردند؟ این همان پرسشی است که «هیاهوی لحظه» در پی
یافتن آن است؛ از خلال خواندن ذهن یکی از هنرمندانی که به اندازه تمام طول
تاریخ از نسبت میان ایشان و حزب کمونیسم شوروی سخن گفته اند: دیمتری
شاستاکویچ!

قهرمان عصر ما

مشهور
ترین بخش نمایشنامه «گالیله» برتولت برشت صحنه تلخ اقرار گالیله در مقابل
کلیساست. در این صحنه گالیله تنها برای رهانیدن جان و باقی بررسی ها و
یافته هایش به دروغ در مقابل اصحاب کلیسا اقرار می کند که چیزی که پیرامون
گردش زمین به دور خورشید گفته است، اشتباهی کودکانه بیش نیست.

گالیله
برشت چند لحظه پایین لب همزمان با اینکه با پا زمین را می فشارد، ایشان را خطاب می
کند: «با اینحال من می دانم که تو می چرخی» و پرسش درست همین جاست. آیا دانستن
گالیله چیزی از این حقیقت را تغییر می دهد که ایشان در مقابل قدرت تسلیم شد و
دروغ را بر حقیقت ترجیح داد.

 

برشت
برای این پرسش جواب ساده ای در فکر داشت. کمی بعدتر در جواب کسی که از سر
تحقیر به گالیله بیان میکند: «بیچاره ملتی که قهرمانش این گونه باشد»، جواب می
دهد: «بیچاره ملتی که نیاز به قهرمان داشته باشد»، با اینحال خود ایشان هم می داند
مسئله ای که در مقابل گالیله است، بسیار پیچیده تر از قهرمان بودن یا نبودن
است. وفاداری به حقیقت؛ وقتی به آن ایمان داری.

برای
دیمتری شاستاکویچ نیز مسئله چنین بود. آهنگساز بزرگ روس به خوبی کاری که
در ساختن اپرای «لیدی مکبث ناحیه متسنسک» کرده بود، ایمان داشت. ایشان به یقین
می دانست چیزی که ساخته است، در نقشه بزرگ موسیقی مدرن اروپا جای خوبی
ایستاده است و در تاریخ برای ایشان چیزی جز خوش نامی بهمراه نخواهدداشت. با اینحال
ناگهان مسئله ای جدی تر در مقابل ایشان گسترده شد.

 

استالین
به تماشای اپرای ایشان نشست و آن را نپسندید. در صفحه سوم پراودا، ارگان رسمی
حزب کمونیست شوروی، مقاله ای به طرز مفصل پیرامون ضدیت ساخته ایشان با اندیشه
های ایجاد، علاقه ایشان به اردوگاه فرمالیسم در مقابل رئالیسم خالصی که شوروی به
اسم جناح چپ حزب بلشویک (که تروتسکی سردمدار آن شمرده می شد) می نویسد و
اکنون ایشان تنها یک قدم با مرگ فاصله دارد.

برای شما هم جالب است؟ :  شاهکارهایی که اسم‌شان به گوش‌تان نخورده

پیرامون انتخاب شاستاکویچ کمتر سوالی مطرح است. ایشان عملا ایرادات وارد بر اثرش را پذیرفت.
ساخته
بعدی ایشان در تمامی روزنامه ها و مجلات نوعی معذرت خواهی و بازگشت به مسیر
درست خدمت به ایجاد تلقی شد. تعداد فراوانی ملودی های ساده و دلنشین عامه پسند
تولید که دقیقا خواست استالین برای «هنر مردمی» را مقرر کرده بود. فرمان
استالین برای سفر به نیویورک با اسم نماینده شوروی را پذیرفت و متن های
مشمئزکننده ای را که در برابرش قرار دادند، در آن جا قرائت کرد.

در
دوران خروشچف، بعد از آب شدن یخ های عصر استالین، نتیجا به روش رسمی به
عضویت حزب بلشوکی سود و امضای خود را پای یک دوجین بخش نامه، اعلامیه و
فرمان رسمی پیرامون محکوم کردن هنرمندانی نشاند که تسلیم حزب حاکم نبودند.
کارنامه ای دردناک که برای گم شدن در تاریخ کفایت می کند…

چیزی
که حکم تاریخ را پیرامون شاستاکویچ از در بیشتر مواقع متزلزل تر می کند، این حقیقت
است که ایشان هرگز به خوبی آن چه انجام داده بود، ایمان نداشت.

 

همهمه در میان مردگان

در هیاهوی لحظه

نمایشنامه
«ندبه» بهرام بیضایی جریان دخترانی است که در میانه کارزار مشروطه در یک
روسپی خانه کار می کنند. یکی از فصل های نمایشنامه قسمتی است که دختری که
خانواده ایشان را از سر فقر به خانه بدنام سپرده اند، برای بار نخست وادار
به کار می شود. دخترک بعد از انتهای کار خطاب به دیگر زنان بیان میکند که هنوز
پاک مانده است.

«هیاهوی لحظه» در حقیقت بسط
همین فرضیه «پاک ماندن در عین غلت خوردن در آلودگی» است. داستانی با زاویه
دید سوم شخص محدود که زندگی شاستاکویچ را از روش ذهن ایشان بازخوانی می کند.
سه فصل کتاب به طرز عمده روایت سه سایش جدی حاکمیت شوروی با آهنگ ساز
هستند؛ مقطع بعد از اجرای اپرای «لیدی مکبث…» و در اخطار قرار گرفتن جدی ایشان
و گام برداشتن تا پای بازجویی هایی که عموما حاصلی جز تیرباران نداشتند و
نتیجا نجات معجزه آسا.

مقطع بعدی دوره
هم کاری نصفه و نیمه شاستاکویچ با حاکمیت و درنهایت رهسپار شدن به نیویورک
با اسم نماینده شوروی و مقطع سوم بعد از مرگ استالین و دوران پیوستن به
حزب.
اصلی ترین خصوصیت ساختاری روایت «هیاهوی لحظه» پاره پاره بودن روایت
آن است. در حقیقت انتظار مفروض از زندگی نامه ها یا رمان های زندگی نامه ای
این است که با پیش نهادن زنجیره ای یکدست و بی خلل از وقایع و دلیل و معلول
ها، روایتی منسجم به خواننده معرفی کنند.

 

بازخوانی
قبلی، چه در تاریخ و چه در ادبیات اساسا بیشتر از آن که روایت گر پرسشگری
باشد، روایت گر وسوسه دانایی است؛ وسوسه نگریستن به قبلی در مقام کلیتی
که  ما، برخلاف افرادی که در آن زیسته اند، از تمامی نکات آن آگاهیم.
«هیاهوی لحظه» درست برخلاف این شیوه مرسوم رفتار می کند.

زاویه
دید سوم شخص محدود از اساس مانع از آن می شود تا خواننده قبلی را چیزی
تمام شده و قطعی تلقی کند. قبلی در رمان «هیاهوی لحظه» به قدری فردی است
که عملا نسبتی با تاریخ برقرار نمی کند. سال های وقایع عملا بیش از آن که
با تاریخ منطبق باشند، با ذهنیت شاستاکویچ است که تطبیق یافته اند. باور
ایشان به نحسی سال های کبیسه و بدبیاری های ۱۲ سال یکدفعه ایشان دلیل شده اند
تقویم رمان بیرون از لحظه تقویم حقیقی بایستد.

برای شما هم جالب است؟ :  مالاپارتاته؛ پرابهت‌ترین نویسنده و قهرمان فاشیسم

 

رفت
و آمد سیال میان لحظه حال و قبلی های گوناگون، از دوران کودکی آهنگ ساز
گرفته تا همین چند لحظه قبل، دلیل می شود روایت بیشتر از آن که به شکل یک
زنجیر شکل گیرد، شبیه به موزاییکی از وقایع کوچک و بزرگ باشد که بدون نظمی
ساختاریافته و تحمیلی، شبیه به نظمی که تاریخ به اجبار به اتفاقات قبلی می
دهد و آن ها را سامان بندی می کند، کنار هم قرار گرفته اند و ذاتا تمایلی
به معرفی یک تصویر منسجم از حقیقت ندارند.

پاره پارگی و کیفیت از هم گسیخته روایت مشخصه دیگری است که دلیل می شود رمان از شکل یک زندگی نامه خشک و متداول گریزان باشد.

 


بیشتر حجم رمان از بندهای جداگانه و بی نظمی تشکیل شده است که بیشتر از آن که
نظم علی و معلولی داشته باشند، بر نظام ذهنی آهنگ ساز فقید منطبق اند.
تصورات درست یا غلط، تردیدها، احتمالات، داوری ها و مقایسه مداوم با قبلی و
گذشتگان همراه با سیر نظم نایافته وقایع تصویری از اغتشاش و درهم ریختگی
جریان می سازند که بیشترین هماهنگی ممکن را با اضطراب ذاتی شاستاکویچ و
ساخته هایش دارد.

 

همهمه در میان مردگان 

اضطراب
و از هم گسیختگی خصوصیت فرمال بیشتر ساخته های جدی ایشان بود و در حقیقت همان
مشخصه ای بود که ایشان را به آهنگ سازان مدرنیستی مانند شوئنبرگ نزدیک و از
دیدگاه های حزب بلشویک پیرامون هنر دور می کرد.

اطلاق
صفتی از قبیل «میرهولدی» (و چه تلخ که روزگاری شبیه به کارگردان بزرگی از قبیل
میرهولد بودن برای تحقیر هنرمندان استفاده می شد) و «تلق تولوق» به اپرای
«لیدی مکبث…» مبین همین اضطراب درک ناشدنی مدرنیستی دارد.

شاستاکویچ
رمان، آهنگ سازی است که چنان به اضطراب درون مبتلاست که عملا یارای
ایستادن در مقابل امواج اضطرابی را ندارد که از بیرون بر ایشان تحمیل می شود و
از این حیث مکررا در مقابل آن تسلیم می شود. شاستاکویچ «هیاهوی لحظه»
دیوانه وار تمامی مهره های خود را برای محفوظ نگه داشتن یکی فدای حملات
حاکمیت توتالیتر می کند: درون خودش.

 

در
تمامی جریان شاستاکویچ تنها به پاک و منزه ماندن درون خویش است که وفادار
می ماند. به این که پیوسته درون خود به حقیقت وفادار باقی بماند، در حالی
که در جهان خارج دست در دست دروغ نهاده است. با اینحال تا کجا می توان آلودگی را
پاک زیست؟

در رثای حقیقت

«در روزگار گالیله/ دانشمند دیگری هم بود به باهوشی گالیله/ اون هم می دونست زمین می چرخه/ با اینحال چند سر عائله داشت.»

این
شعر یفتوشنکو که به روایت رمان، شاستاکویچ هر روز آن را مانند دعای
صبحگاهی بلند بلند برای خود می خواند، است. در حقیقت روایتی است از هولناک
ترین جنبه زندگی در سلطه حکومت های توتالیتر. قدرت اصلی توتالیتاریسم نه در
توان ایشان برای کشتن و تهدید به مرگ که در توان ایشان برای تغییر دادن چیزهایی
است که نمی پسندد.

برای شما هم جالب است؟ :  «کورش اسدی» به چه نحو زندگی کرد و به چه نحو نوشت؟

 

حذف
فیزیکی و مرگ ساده ترین تمهید حکومت های تمامیت خواه برای یکدست کردن محیط
حاکم بر جامعه بود. در سطح جدی تر و پیشرفته تر این قدرت ها تلاش می کردند
شرایطی را ایجاد کنند که در آن برای حذف سازهای ناکوک الزامی به حذف فیزیکی
و مادی نباشد.

با در دست گرفتن شریان های
حیاتی و نیازهای بنیادی و ابتدایی اجتماع مانند حق حیات و حق کار و فعالیت،
این قدرت ها به مرتبه ای از اقتدار رسیده بودند که می توانستند حقیقت را
درست از روش افرادی که به آن دست یافته بودند، قلب کنند.

تلخ
ترین بخش های رمان «هیاهوی لحظه» بخش هایی نیست که در آن خطری جدی متوجه
جان شاستاکویچ جوان است، حتی دقیقا بخشی است که ایشان دور از دستان پرتوان
حکومت شوروی راهی نیویورک شده است و در صورتی که بخواهد، می تواند در
آمریکا پناهنده شود، با اینحال بجای آن ناچار به خواندن اعلامیه ای می شود که ذره
ای به آن باور ندارد.

 


ایشان که ستایش گر همیشگی ایگور استراوینسکی بوده است، ناچار می شود بپذیرد
که موسیقی ایشان موسیقی منحط و ارتجاعی است. ایشان که خود قربانی است، ناچار می
شود در مقام دفاع از قربانی کنندگانش سخن بگوید.

ممکن است
مقایسه با پروکفیف، آهنگ ساز بزرگ دیگری که هم لحظه با شاستاکویچ در شوروی
می زیست، در این عرصه روشن گر باشد. پروکفیف، برخلاف شاستاکویچ به روشنی و
روشنی خطاب به سانسورگران و شوراهای متعدد تایید و بازبینی بیان میکرد که
مشکلی با نادیده گرفتن خواست شخصی خودش و تن دادن به چیزی که از ایشان می
خواهند ندارد، با اینحال این برای راضی کردن آنان کافی بود.«آن ها نمی خواستند
کسی تظاهر کند تابع خواست مبتذل و شعارهای انتقادی بی معنایشان است. چیزی
که می خواستند، باور حقیقی توبه آن ها بود.»

 

همهمه در میان مردگان

قدرت
نظام های توتالیتر نه در هماهنگ کردن ظاهری اجتماع با خواست حاکمیت که در
توان آن ها برای یک رنگ کردن خواست های درونی اجتماع است، علاقه این نظام
ها به هنرهای مبتذل سانتی مانتال و عامیانه اساس از این خواست نشئت می گیرد
و دقیقا بدین جهت بود که استالین ترجیح می داد به جای بیرون راندن یا
از بین بردن هنرمندان سرکشی مانند شاستاکویچ، بولگاکف یا ایزنشتین آنان را
به ممکن کردن قابلیت ها بسیار به ایجاد آثاری نازل وادار کند.

به
این ترتیب است که رمان با پیش کشیدن مداوم تضاد ذهنی دیمتری شاستاکویچ با
آن چه در تاریخ از ایشان ضبط شده است، سعی می کند مانع از شکل گیری هر قضاوتی
در فکر خوانندگان شود. گریز دائمی رمان از تصویر کردن یک سیمای واحد از بحث
برانگیزترین آهنگ ساز قرن پیش یقینا رمان جولیان بارنز را برای سال های
طولانی زنده و پویا نگه خواهد داشت؛ هم پایه سرزندگی و پویایی ساخته هایی
که شاستاکویچ سال ها پیش ساختنشان را شرمسارانه عذر خواسته بود.

پ.ن: تمامی نقل قول های کتاب از ترجمه سپاس ریوندی از «هیاهوی لحظه» است؛ چاپ نشر ماهی!

ایران پی پر امیدوار است خبر دیمتری شوستاکویچ و همهمه به اشتراک مردگان مورد استقبال شما قرار بگیرد. میتوانید با ابزارهای پایین دوستان علاقه مند به ادبیات را مطلع نمائید.

لینک

به این پست امتیاز دهید.
علاقه۰عدم علاقه۰
منابع : ناموجود
نویسندگان : ناموجود

تبليغات تبليغات تبليغات تبليغات