کد خبر : 31771
تاریخ انتشار : شنبه ۷ مرداد ۱۳۹۶ - ۲۰:۳۲
11 views بازدید

«سپیدتر از استخوان»؛ رمانی آغشته به مرگ

درمورد ادبیات در خبرها آمده «سپیدتر از استخوان»؛ رمانی آغشته به مرگ . میتوانید با “ایران پی پر” همراه باشید تا این خبر را بیشتر بخوانید. مجله جهان کتاب: سپیدتر از استخوان. حسین سناپور. تهران: چشمه، ۱۳۹۴٫ ۱۱۶ ص. ۸۵۰۰۰ ریال. با دود شروع می شود و تاریکی. و شکل هایی کج و معوج. و تصویرهای بی نظم. راوی بیان میکند بی نظمی محض. با […]

درمورد ادبیات در خبرها آمده «سپیدتر از استخوان»؛ رمانی آغشته به مرگ . میتوانید با “ایران پی پر” همراه باشید تا این خبر را بیشتر بخوانید.

مجله جهان کتاب:

  • سپیدتر از استخوان. حسین سناپور. تهران: چشمه، ۱۳۹۴٫ ۱۱۶ ص. ۸۵۰۰۰ ریال.

با دود شروع می شود و تاریکی. و شکل هایی کج و معوج. و تصویرهای بی نظم. راوی بیان میکند بی نظمی محض. با اینحال روایت شکلی ساده دارد. کج و معوج نیست. تصویرهایی منظم دارد. راوی دکتر است: سام ادیب. کل روایت در بیمارستان می گذرد. در محدوده زمانی یک روز. یا تنها یک شب. بیمارستان بهانه است. بیشتر یک پس عرصه است برای ورود به خاطر راوی؛ ذهنی پر از سخت.

سناپور در بیشتر مواقع در رمان هایش بر حقیقت های عینی، اجتماعی و تاریخی تمرکز داشته. شخصیت هایش را نه جدا از جامعه و تاریخ که در متن آن و درگیر با آن روایت کرده است.  در «نیمه غایب» یا «ویران می آیی»، محیط اجتماعی جریان، دانشگاه نه بهانه است و نه پس عرصه، یک شخصیت داستانی است. در «شمایل تاریک کاخ ها» باز هم شخصیت های جریان دانشجو هستند؛ صاحب خانه و اهل خانواده. با اینحال شخصیت اصلی جریان یا یکی از اصلی ترین شخصیت های آن تاریخ است. تاریخ دوران صفوی با تکیه بر شاه عباس.

 

با اینحال در «سپیدتر از استخوان» بیمارستان، یا سری ای از مکان و پزشکان، مبدل به شخصیت داستانی نشده است. تنها هستند تا با افکار دکتر سام ادیب آشنا شویم. برای همین ممکن است از همان اول که جریان شروع می شود و وارد تصویرهای راوی از شب، خودش و تنهایی اش می شویم، آن ها از فکر دور هستند و بیگانه. محیط جریان سرد است و خالی.

 

 

شب است. جریان وارد تاریکی های شب می شود، در یک اتاق. تصویرها گنگ اند. راوی از تاریکی بیان میکند و لختی و درخت های کاج و شیارهای مغز و سفیدی: «درازی کاج ها شب را تاریک تر می کند. تن هایی تاریک و لخت، با کله هایی رگه رگه. پخش توی تاریکی. شیارهای تاریک مغز، توی سفیدی، سفیدی اش پخش می شود روی سیمان تاریک.»

کلمات بار سنگین خودکشی را بر دوش می کشند. راوی در ذهنش مکررا به تصویر خودکشی خودش نگاه می کند. ماجرای خودکشی ایشان، در بیرون از ایشان اتفاق نمی افتد. مسئله با تمام اجزای ریز و درشتش در فکر ایشان رخ می دهد: «می توانم بپرم. بپرم توی شب و خیال کنم هیچ وقت تمام نمی شود. می دانم همان جاست. همان پایین. می خواهد من باشم. پام را آن ور آویزان کنم. بعد خودم را ول کنم و پایین بروم. عصب ها یک آن تا نهایتِ درد کشیده می شوند و تمام. اگر خودم را درست بیندازم. بعد دیگر به هیچ جا نمی رسم. توی شب می روم همین طور.»

این ماجراجویی ذهنی کار هر شب اوست. نشستن بر چهارچوب قاب، در آن ارتفاع بلند و دیدن سیمان ها تصویر متلاشی شده سرش بر آن سیمان قطعه قطعه. با هر بار نگاه کردن، می پرد، درد می کشد و مغزش متلاشی می شود. اگر می پرید، این تصویرها را نمی دید. ذهنش تمام مسئله را به ایشان نشان می دهد، مانند یک فیلم.

چنین تصویری، باید بتواند از همان اول ذهن را درگیر کند. تکان بدهد. دچار هول و ولایش کند. نمی کند. کلمات بار سنگینی را با خود حمل می کنند. با اینحال تکان دهنده نیستند. کلمات می خواهند روایتگر هول و ولاهای درونی یک انسان باشند. یا ترس و لرزهای وجودی ایشان. کلمات خنثی هستند. تصویرها دیده می شوند و خوانده، با اینحال تکان دهنده و هولناک نیستند. تنها هستند. ذهن کلمات و تصویرها را می فهمد. با این وجود رابطه برقرار نمی کند.

برای شما هم جالب است؟ :  مجذوبیت بر حسب عادت، از دیدگاه «برتولت برشت»

مانند در بیشتر مواقع و هر بار، حسین سناپور می خواهد زاویه نگاه تازه ای را باز کند. افق دیگری را بگشاید. این دفعه دغدغه ای که جریان و راوی با آن درگیر است، دغدغه مرگ است. مرگ نیمی از راه است. نیمه دیگر مرگ، بعد از آن است. این پرسش هولناک: بعد از مرگ چه اتفاقی می افتد؟ ممکن است بتوان گفت شخصیت اصلی جریان «سپیدتر از استخوان» «مرگ» است و شخصیت دیگر، بعد از مرگ. دغدغه مرگ و بعد از آن. جریان با تصویری از این شخصیت شروع می شود: خودکشی. خودکشی یکی از چهره های مرگ است.

شخصیت دوم با همین خطوط شکل می گیرد. دکتر سام هر جا که می رود، مرگ را می بیند. وقتی مریضی را ویزیت می کند: «کاش هر یک یک چاقو پایین بالش شان داشتند و وقت و بی وقت در می آوردند و یکی مان را خلاص می کردند.» ایشان بیمارستان را هم به شکلی دارای اختلاف می بیند و درک می کند: «نمی فهمد بیمارستان جایی است که آدم ها منطق مُردن خودشان و کسان شان را پیدا می کنند. نه بیشتر. نمی فهمد که ما بیشتر روی ذهن آدم ها کار می کنیم تا جسمشان. تکمیل کردن ذهن با کار کردن روی جسم.»

 

 «سپیدتر از استخوان»؛ رمانی آغشته به مرگ

روایت ایشان از زندگی آغشته است: «بیرون از روپوش ها و نورهای سفید و این دیوارها، که همه شان بوی زندگی مصنوعی می دهند. زندگی آغشته به مرگ.»

بیماری را ویزیت می کند که درد می کشد و فریاد می زند: «چرا نمی کُشیدم. چرا نمی کُشیدم. خلاص شوم. که توی این زندگی…» ایشان در گوشش زمزمه می کند: «دل بکن از این همه گُه.» در گوشه ای دیگر از آن شب و بیمارستان بازهم چهره مرگ را می بیند: «اکنون می فهمم. مرگ این شکلی است.

 

تو جایی دراز کشیده ای و خیال می کنی داری زندگی ات را می کنی، با اینحال دستی دارد می بردت طرف سردخانه. تنها وقتی ممکن است بفهمی که سرما تا مغز استخوانت رسیده باشد… مرگ بالای سر آدم ها نشسته، یا توی چشم شان، یا توی شکم شان دارد باد می کند و بزرگ می شود…» راوی، دچار دوگانگی کشنده ای است. هم شدیدا از مرگ می هراسد و هم آن را می خواهد. هم از آن می گریزد و هم به سوی آن کشیده می شود.

به عبارتی دیگر، ممکن است بتوان گفت در رمان «سپیدتر از استخوان»، دغدغه مرگ و بعد از مرگ بر روایت جریان، ساختار و فرم آن، غلبه کرده. اندیشه مرگ آن چنان به جریان هجوم آورده و حمله کرده که نتوانسته یا نگذاشته تا جریان به شکل و فرم مورد نظر خود دست بیابد. محتوا بر ساختار و فرم غلبه کرده است. مضمون نیرومند مرگ بافت روایت داستانی را خورده و نگذاشته تا شخصیت داستانی نیرومندی از مرگ شکل بگیرد.

 

ممکن است به همین باعث باشد که «سپیدتر از استخوان» از جهت جریان موثر و دلنشین نیست. با اینحال در عین حال نمی توانی با خیال راحت کنارش بگذاری و بگویی نه، این دفعه حسین سناپور نتوانسته جهان داستانی منحصر به فردش را ایجاد کند. جهان داستانی خاص ایشان در بیشتر مواقع دو نیمه داشته. نیمه داستانی آن و نیمه اندیشمندانه آن. در بیشتر مواقع این دو نیمه خوب به هم وصل شده بودند، درهم شده بودند و از هم جدانشدنی بودند، مانند دوقلوهایی همسان و چسبیده به هم که در صورت جدایی، تلف می شدند. در «سپیدتر از استخوان»، یکی از نیمه ها جا را برای آن نیمه که جریان است تنگ کرده و آن را عقب رانده است.

برای شما هم جالب است؟ :  دیمتری شوستاکویچ و همهمه به اشتراک مردگان

رمان «سپیدتر از استخوان» دچار همان دغدغه ای شده که صادق هدایت و آثارش به آن دچار بود و بیشتر از همه آثارش: «بوف کور». با این اختلاف بزرگ که «بوف کور» با همان اولین جملات و اولین تصویر از مرگ، ضربه هولناک و تکان دهنده اش را بر ذهن وارد می کند و خواننده اش را با مرگ و هول و ولای آن درگیر می کند. «سپیدتر از استخوان» توان چنین ارتباطی را ندارد. با اینحال نیمه دوم، یا همان نیمه غایب جریان در ذهنت رسوب می کند.

از خواندن جریان لذت نمی بری. با اینحال اندیشه جریان رهایت نمی کند. زندگی آغشته به مرگ دست از سرت بر نمی دارد. بهمراه سام وارد اتاق رفتار می شوی. ایشان به دست هایش فکر می کند. به دست های یکه شسته و گرفته روی هوا تا خشک شود؛ و بهمراه دست هایش به پایانش فکر می کند. به امشب: «تمامش می کنم امشب. همین امشب. چیزی برای خشک کردنشان نیست. به دستگیره نمی زنم شان. توی راهرو جلوتر از من می روند. دراز روی هوا. بعد از من چه می شوند. کنارم می خوابند، با حسرت همه کارهایی که نتوانسته اند بکنند… و می خوابند کنار من، آن قدر تا حسرت ها و تمناهایشان پوک شود، خاک شود.»

«بوف کور» تنها به مرگ می اندیشد. مرگ یعنی انتهای. نقطه و دیگر هیچ. «سپیدتر از استخوان» به بعد از مرگ می اندیشد. بعدش چه می شود؟ نمی داند. نمی تواند بگوید. باور ندارد مرگ یعنی انتهای و خلاص: «آیا مرگ ایستگاه آخر است؟ تنها آدم نمی داند خلاص می شود یا نه. یعنی می دانی که خلاص نمی شوی.»

این را به دختری (ماهرخ) بیان میکند که خودکشی کرده، به دفعات، حتی در بیمارستان ایشان. و اکنون روی بام بیمارستان است. هر دو از مرگ و خودکشی حرف می زنند. راوی از خواهرش بیان میکند. خواهرش سوفیا. در آغوش ایشان مرده. بیان میکند: «می دانم خلاص شد یا نه.  نمی دانم…» نمی دانم زندگی ایشان شده است. با «نمی دانم» نمی تواند خودش را خلاص کند. راوی با سوفیا زندگی می کند. با ایشان و مرگش. نتوانسته با آن کنار بیاید. هضمش نکرده. قبلی ایشان و زندگی خانوادگی اش در سوفیا خلاصه شده. برای ایشان همه چیز بود. هم خواهر هم پدر و مادر و هم نزدیک ترین دوست. با ایشان زندگی می کند. لا به لای کاج ها و آن پریدن های شبانه و پاشیدن مغزش روی سیمان ها.

 

 «سپیدتر از استخوان»؛ رمانی آغشته به مرگ

ماهرخ و خودکشی اش در شروع روایت و آوردنش به بیمارستان ایشان و نجاتش از مرگ و باز خودکشی اش در بیمارستان و باز نجاتش؛ انگار با هر بار نجات ماهرخ، سوفیا را به زندگی بر می گرداند و خودش را.

شخصیت های دیگری هم در جریان داریم، فرزاد دوست نزدیک سام. جراح است. مخالف سرسخت مهم ترین جراح بیمارستان: دکتر مفخم. ایشان که با شکافتن دل و روده بیماران حال می کند. بیمارستان و کل شخصیت ها، همه پس عرصه روایت اند. فرزاد از خانواده ای مذهبی است. برادرش در جنگ کشته شده و ایشان طاقت ماندن و زندگی کردن در این جامعه و باورهایی را که به آن چسبیده ندارد. می خواهد برود. شیدا (همسرش) نمی خواهد. می خواهد بماند.

برای شما هم جالب است؟ :  آنها «شعر» می گویند با اینحال آنهای دیگر نمی خوانند!

دکتر مفخم پوچ گرایی از نوع خیام است. اکنون که زندگی هیچ در هیچ است، پس تا هستیم و هست می بایست از آن لذت بُرد. شهدش را نوشید. مفخم برای فراموش کردن زندگی و دوزخ هایش، سراغ شکم ها می رود و چاقویش تا بشکافد. هر جراحی برای ایشان یک جشن است. مفخم مردی است که مرگ را از دل زندگی بیرون می کشد و زندگی را از درون مرگ. فرزاد در شروع دشمن خونی مفخم است. با اینحال وقتی مفخم ایشان را شریک جراحی اش می کند و چاقو را برای شکافتن به دست ایشان می دهد، ستایشگر ایشان و کارهایش می شود.

از نگاه سام وارد بیمارستان می شویم. ایشان خودش را عزراییل می داند. دستیار عزراییل. ایشان همه جا حضور سنگین مرگ را می بیند. وقتی از راهروهای بیمارستان عبور می کند، آن را این گونه به تصویر می کشد: «از لا به لای عفونت های نادیده توی راهرو می روم و هر کدامشان تا ردّ می شوم، از نو سر بر می دارند و وول می خورند. میکروب های روی دیوار که چشم دارند، و دهان های گشادی به اندازه تمام تنشان، مکررا می خندند به بی ثمر رفتن و آمدن مان. می دانند آخر کارشان را می کنند. می خورندمان. مانند شان می شویم و دیگران را می خوریم. تا آخر همه مان شکل این ها شویم. دهان. تنها دهان. که عفونت می خورد و پس می دهد. قبل از آن که بشویم تمام دهان، باید کاری بکنیم. مانند سوفیا، مانند همین دختره ماهرخ.»

درکش از خودش یک خالی است و دیگر هیچ: «من که تنها یک جای خالی ام. یک جای خالی که پر نمی شود. سوراخ سوراخ. به هر میزان بریزند توم، از آن ورم می ریزد بیرون. سوفیا همان سوراخ های تنم است.»

تولید جریان مانند ذهن راوی است. ممتد و بی وقفه. فصل بندی نداریم. نه فصل اول نه دهم یا بیستم. یک ضرب روایت شده. اصل روایت خطی است و ساده. گاه در لا به لای روایت به خاطراتش بر می گردد. به خانواده اش. رابطه هایشان. سوفیا. بدون آن که خط اصلی روایت را بشکنند در کنارش می آیند.

جریان روی پشت بام بیمارستان بسته می شود. سام فکر می کند ماهرخ آمده این جا برای خودکشی. همان خودکشی خیالی که ایشان برایش تعریف کرده، بعد از نجات دومش از مرگ. روی این بام از مرگ می گویند و نمی دانم و از آدم ها: «آدم ها تنها یک دهان اند، دیگر هیچی.» بدتر، کور.

 

مانند موش کور، پایین خاک: «… چه طور سرش را و سبیل هایش را می چرخاند این طرف و آن طرف و با پنجه هاش تند تند همه چیز را امتحان می کند، بر می دارد، می جود، تف می کند، قورت می دهد و…» نیامده اند برای رسیدن به مرگ. ممکن است برای این که می دانند ایشان خودش خواهدآمد. دیر یا زود بعدش را هم نمی دانند. نمی خواهند به بعدش فکر کنند. با اینحال اکنون، همین اکنون می خواهند: «با اینحال دلم می خواهد بالا بیاوریم دوتایی، روی همه این دیوارها و سقف ها و خیابان ها… ممکن است هم بتوانیم به همه شان بخندیم.» ممکن است… ممکن است… .

ایران پی پر امیدوار است خبر «سپیدتر از استخوان»؛ رمانی آغشته به مرگ مورد استقبال شما قرار بگیرد. میتوانید با ابزارهای پایین دوستان علاقه مند به ادبیات را مطلع نمائید.

لینک

به این پست امتیاز دهید.
علاقه۰عدم علاقه۰
منابع : ناموجود
نویسندگان : ناموجود

تبليغات تبليغات تبليغات تبليغات