کد خبر : 23136
تاریخ انتشار : جمعه ۹ تیر ۱۳۹۶ - ۱۹:۴۵
12 views بازدید

محمدعلی اسلامی‌ ندوشن؛ شاعر روشنايي سياه

درمورد ادبیات در خبرها آمده محمدعلی اسلامی‌ ندوشن؛ شاعر روشنايي سياه . میتوانید با “ایران پی پر” همراه باشید تا این خبر را بیشتر بخوانید. روزنامه شرق: محمدعلی اسلامی‌ندوشن سال‌ها پیش «ملال پاریس» و گزیده‌ای از «گل‌های بدی» شارل بودلر را به فارسی ترجمه كرده بود و مدت فراوانی نمیگذرد که این ترجمه ایشان در نشر فرهنگ‌ جاوید بازچاپ شده است. ندوشن در مقدمه چاپ […]

درمورد ادبیات در خبرها آمده محمدعلی اسلامی‌ ندوشن؛ شاعر روشنايي سياه . میتوانید با “ایران پی پر” همراه باشید تا این خبر را بیشتر بخوانید.

روزنامه شرق: محمدعلی اسلامی‌ندوشن سال‌ها پیش «ملال پاریس» و گزیده‌ای از «گل‌های بدی» شارل بودلر را به فارسی ترجمه كرده بود و مدت فراوانی نمیگذرد که این ترجمه ایشان در نشر فرهنگ‌ جاوید بازچاپ شده است. ندوشن در مقدمه چاپ در ابتدا كتاب،‌ به این نكته اشاره كرده بود كه ممکن است هیچ شاعر دیگری چون بودلر، اثری بدین‌پایه اضطراب‌آور و ژرف بر روح بشریت ننهاده است.

 

دیوان اشعار بودلر نامدارترین كتاب شعر در زبان خود شهرت دارد و با این وجود در زبان فرانسه هیچ شاعری چون بودلر با تعبیرها و تفسیرهای مختلف مواجه نشده است. ندوشن مکان بودلر در زبان فرانسه را از قبیل مکان حافظ در زبان فارسی دانسته است.

 

در باب بودلر و شعرهای منثور ایشان، به بهانه انتشار «ملال پاریس و انتخاب‌ای از گل‌های بدی»

بختِ شومِ بودلر

علی شروقی: «خلاق‌ترین و حیرت‌انگیزترین هنرمندان، غالبا افرادی بوده‌اند که زندگی آرام و منظمی داشته‌اند.»١ این را شاعری گفته است که در زندگی نه روی آرامش دید و نه توفیق یافت به آن نظم آرمانی که آن را ملازم خلاقیت می‌دانست دست یابد. زندگی‌اش یکسره دستخوش تشویش بود و اضطراب، و آرامش و سکون و قرار به آن راه نداشت و چه‌بسا منشاء خلاقیت حیرت‌انگیزش همین دست‌نیافتن به چیزهایی بود که آنها را پیش‌نیازهای خلاقیت حیرت‌انگیز می‌دانست، اگر بپذیریم که منشاء خلاقیت جست‌وجوی نداشته‌هاست و دست‌نیافتن به آن‌ها یا همان «شکست با شکوه» که فاکنر از آن سخن گفته است.

مارشال برمن در کتاب «تجربه مدرنیته» بودلر را یکی از چهره‌های نمادین تجربه مدرنیته گرفته و فصلی را به ایشان اختصاص داده است. نگاهی به اشعار و نوشته‌ها و مقالات بودلر، به‌ویژه مقالات و شعرهای منثور، نشان می‌دهد که برمن در انتخاب بودلر به نوعی یکی از نمادها و نمودهای جذبه توام با اضطراب تجربه مدرنیته، به خال زده است. با درک این جذبه و اضطراب است که جهان بودلر با تاریکی‌ها و سایه‌روشن‌ها و در عین حال رنگ‌های متنوعش قابل درک می‌شود. جهانی انگار انباشته از کالاهای رنگارنگ که ازدیادشان هم دل می‌برد و هم وحشت می‌انگیزد و کارهای بودلر نمایانگر حقیقی این وحشت و دلبری توامانند. دو حسی که ایشان، خود، در یکی از یادداشت‌هایش به‌روشنی از آن‌ها سخن گفته و نوشته است: «از همان کودکی دستخوش دو احساس متضاد بوده‌ام: وحشت زندگی و جذبه زندگی.»٢

 

نگاهی به زندگی ایشان نشان می‌دهد که این بختِ شوم را داشته است که از بسیاری از رنج‌هایی که تقطیرشان در جان هنرمندِ مستعد ایشان را به اوج خلاقیت می‌رسانند -گرچه ممکن است، در مواردی، در لحظه حیات هنرمند ایشان را شوربختانه از مزایایی که هنرمندان میانمایه‌تر، مفت به چنگ می‌آورند بی‌نصیب بگذارند – به مقدار ضروری دارا شود. ایشان جذبه شهر را به میانجی رنج و اضطراب درک می‌کند و از همین‌رو نمادها و نمودهای زندگی شهری در نوشته‌های ایشان پیوسته در عین جاذبه‌ای متلون، با اشباح تیره و ترسناک خود نمایان می‌شوند. بی‌دلیل نیست که ایشان یکی از اولین کاشفان و ستایشگران ادگار الن‌پو است.

 

توصیفات و عکس هایی که بودلر از امور لذت‌آفرین معرفی می‌دهد پیوسته رنگی از وحشت دارند. در نوشته‌های ایشان حتی مهرورزی، گاه، جلوه‌ای مخوف می‌یابد مانند قطعه «نومیدی پیرزن» در شعرهای منثور: «پیرزنک چروکیده، به دیدن کودک دلچسب که همه نوازشش می‌کردند و توجه ایشان را می‌طلبیدند، شاد و شکفته شد؛ طفلکِ ملوس چون خودِ ایشان تُرد و صدمه پذیر بود و چون ایشان بی‌دندان و بی‌مو. و پیرزن بدو نزدیک شد و خواست روی گشاده و خندانی بنماید و سرگرمش کند. با این وجود کودک، وحشت‌زده، در پایین نوازش‌های ایشان دست‌و‌پا می‌زد و خانه را از جیغ و ویغ خود انباشته بود.

آن‌گاه، زن بینوا از نو در تنهایی جاودانی خود فروخزید، در گوشه‌ای می‌گریست و به‌خود می‌گفت:

«آه! برای ما عجوزه‌های بدبخت دیگر دوره آن قبلی است که به‌چشم کسی خوشایند باشیم، حتی به‌چشم موجودات معصوم؛ و کودکان را که می‌خواهیم دوست بداریم، به‌وحشت می‌اندازیم!».

در این قطعه نکته‌ای بنیادی هست که یکی از درهای اصلی ورود به جهان بودلر را می‌گشاید: هجوم شادمانه به جانب زیبایی و امر دلنشین و پس‌کشیدن نومیدانه و «فروخزیدن» در «تنهایی جاودانی خود». بودلر نه یکسره پا پس می‌کشد و انزوا می‌جوید و نه خود را یکسره به جاذبه‌های زندگی می‌سپارد و در آن‌ها حل می‌شود. ایشان از قبیل خلف خود والتر بنیامین انزوا را در ازدحام می‌جوید و در تن سپردنِ بازیگوشانه به رنگ‌های متنوعِ زندگی شهری. از قبیل آواره‌ای بی‌جا و مکان یا ساکن در مکان‌های موقتی که در آن‌ها هردم اضطراب جاکن شدن هست، به جاذبه‌های شهرِ شلوغ می‌زند تا گم شود و به چشم نیاید و در جستن انزوا در ازدحام، شعور شهودی خود را با حساسیتی حیرت‌انگیز به‌کار می‌اندازد.

برای شما هم جالب است؟ :  «شاملوئیست ها» در گفت و گو با سیروس شاملو (2)

 

در قطعه‌ای از شعرهای منثور به‌اسم «جمعیت» می‌نویسد: «هرکسی را توفیق آن نیست که در جمعیت غوطه‌ور شود؛ استفاده از جمعیت، خود هنری است، و تنها کسی را بدان دسترسی است که به طفیل نوعِ بشر، از لذایذ حیات به‌وفور سود می‌گیرد؛ کسی که پری‌ای ذوقِ تغییر هیئت و نقاب، نفرت از مسکن و شهوت سفر در گهواره‌اش دمیده است. جمعیت، تنهایی: دو کلمه‌ای که در نظر شاعر چیره‌دست و بارور، برابرند و هر یک می‌تواند جانشین دیگری گردد. کسی که توانایی آن را ندارد که تنهایی خود را بیاگَند، از هنر تنهاماندن به اشتراک جمعیتی انبوه و خروشان نیز بی‌خبر است.

 

شاعر روشنايي سياه 

 

شاعر از این موهبت دارا است، چراکه می‌تواند به دلخواه خویش در آنِ واحد، هم خود و هم دیگری باشد. چون ارواح سرگردان که کالبدی می‌جویند، هرگاه قصد کند، به‌درون شخص دیگری راه می‌یابد. تنها اوست که همه درها به‌رویش باز است. اگر برخی مکان‌ها به‌رویش بسته می‌مانَد بدان باعث است که ایشان آن‌ها را قابل اعتنا نمی‌داند. رهرو تنها و فکور، مستی مخصوصی از این اتحاد جهانی می‌یابد. کسی‌که به‌راحتی با جمعیت رابطه می‌گیرد، از تمتع‌های تب‌آلودی باخبر می‌شود که مرد خودخواه، که چون صندوقی بسته است و مرد تنبل، که چون جانور بی‌مهره‌ای گوشه‌نشین است، جاودانه از آن بی‌نصیب می‌مانند. چنین کسی همه حرفه‌ها و همه لذت‌ها و همه بلاهایی را که بر سر راهش قرار گیرند پذیرا می‌شود، چنان‌که گویی همه آن‌ها را از آنِ خود می‌داند…»

 

در این قطعه که بخشی از آن آمد، کلید دیگری برای ورود به جهان بودلر جاسازی شده است: «تنهاماندن به اشتراک جمعیتی انبوه و خروشان». بودلر از تنهاماندن «به اشتراک جمعیت» سخن بیان می کند نه از تنهاماندن «دور از جمعیت» و این سرآغاز بی‌جا و مکانی و استقبال از بی‌جا و مکانی در عین هراس از آن است و به علاوه از طرف دیگر هراس از همان جمعیتی که شاعر به دل آن می‌زند. از همین روست که شهر و ازدحام آن در نوشته‌های بودلر جلوه‌ای هیولاوش و در عین حال پرجذبه می‌یابد: غولِ زیبای ترس‌آفرین؛ فرانکنشتاینی که هر تکه خود را از تنی به عاریت گرفته است. «شعرهای منثور»، اغلب، ما را از دالان‌های تودرتوی دوزخِ شهری مملو از اشباح عبور می‌دهد.

 

این اشباحِ شهری گاهی هم در هیات دلقک‌هایی مغموم و سرخورده ظاهر می‌شوند با برنامه ثابت خنده بر صورت و دلی آکنده از شکست و سرخوردگی با اینحال بازهم چشم‌انتظار که از جذبه شهر نصیبی برند، از قبیل دلقکِ دیوانه قطعه «دیوانه و ونوس» که پای مجسمه ونوس چندک زده و از مجسمه بی‌اعتنا محبت گدایی می‌کند: «من فروترین و تنهاترین آدمیانم، بی‌نصیب از عشق و دوستی، و از این لحاظ، زبون‌تر از پست‌ترین نوع حیوانات.

 

با این‌حال من نیز ایجاد شده‌ام برای آن‌که زیبایی جاودانی را احساس و ادراک کنم…». دست آخر اینکه راوی شعرهای منثور، ناظر صرف وحشت و جذبه نیست، حتی غرقه به آن است و جاهایی، خود یکی است از آن اشباح دیوانه‌ای که وحشت و جذبه می‌آفرینند. ایشان اهل منزه‌طلبی فاضل‌مآبانه نیست و وحشت و جنون و جذبه و شرارت را چنان با رغبت به درون می‌کشد که پروای آن ندارد که خود نیز در هیات دیوانه‌ای وحشت‌انگیز، پرجذبه و شرور ظاهر شود، آنگونه که مثلا در قطعه «شیشه‌فروش ناشی» ظاهر می‌شود و با خردکردن اجناس شیشه‌ای شیشه‌فروش جنونی آلن‌پویی را به‌نمایش می‌گذارد و در انتهای بیان می کند: «این شوخی‌های ناشی از بیماری عصبی، خالی از اخطار نیست و چه‌بسا اوقات بهای آن را باید گران پرداخت؛ با این وجود از لعنت ابدی چه باک دارد کسی‌که در ثانیه‌ای به لذت نامتناهی دست یافته؟».

١،٢. از مقدمه محمدعلی اسلامی نُدوشن بر «ملال پاریس و انتخاب‌ای از گل‌های بدی»

بودلر و تناقضات زندگی مدرن شهری

خودفروشی جهان‌شمول

پیغام حیدرقزوینی: بودلر در یکی از شعرهای منثور «ملال پاریس» با عنوان «شعبده‌باز پیر»، تصویری از پاریس به دست می‌دهد که از قبیل صحنه یک تئاترِ بزرگ است. از هرسو جنب‌وجوش و گردش و شادی در جریان است. در پاریس،‌ جشنی برپاست که «معرکه‌گیران، شعبده‌بازان، فروشندگان دوره‌گرد از مدت‌ها پیش در انتظارش به‌سر می‌برند تا مگر روزهای کسادی سال را جبران کنند.» در هرگوشه‌ای مسابقه‌ای برپاست و صدای جیغ و فریاد شادی از این «عالمِ بی‌غمی» به گوش می‌رسد. انبوه جمعیت گردهم آمده‌اند و «فریاد آدمی‌زاد بود و بانگ شیپور و انفجار ترقه که درهم‌آمیخته می‌شد.

 

دلقکان و بازیگران، شیارهای صورت تیره‌فام خود را که بر اثر باد و باران و آفتاب سوخته و سفت شده بود به جنبش می‌آوردند.» هرچه هست، روشنی است و غبار و فریاد و نشاط و غوغا. با اینحال در انتهای صف بساط‌ها، راوی، شعبده‌بازی بینوا را می‌بیند که گویی خجالت می‌کشد و دور از همه شادی‌ها و غلغله‌ها در گوشه‌ای پناه گرفته است. جایی که ایشان هست انگار جهانی دیگر است؛‌ نه‌انگار که در چندقدمی‌اش موج جمعیت به شادی سرگرم‌اند. «بر یکی از تیرک‌های آلونک چوبی خود تکیه داده بود، آلونکی مسکین‌تر از لانه وامانده‌ترین وحشیان…».

برای شما هم جالب است؟ :  افلاطون، شهردار مدینه فاضله

 

ایشان مردی است نزار و تباه‌شده‌ در ژنده‌هایی خنده‌آور. ایشان «بینوایی مطلق» است که نه می‌خندد، نه می‌گرید، نه پایی می‌کوبد، نه دستی می‌افشاند، نه فریادی برمی‌آورد و نه هیچ چیزی دیگر. «با این وجود چه نگاه ژرف فراموش‌ناشدنی‌ای بر جمعیت و عیش‌و‌نشاط‌ها که سیل خروشانش چند قدم دورتر از مسکنت رقت‌انگیز ایشان متوقف می‌شد، افکنده داشت.» تصویر رقت‌بار این بینوای مطلق،‌ راوی را چنان تکان می‌دهد که می‌خواهد کاری کند و درآخر تصمیم می‌گیرد جلو برود و چند سکه‌ای به شعبده‌باز پیر بدهد با اینحال ناگاه سیل جمعیت به حرکت می‌افتد و ایشان را از صحنه دور می‌کند. ایشان همان‌طور که همراه جمعیت به سویی دیگر رانده می‌شود،‌ با خود واگویه می‌کند که «آن‌چه هم‌اکنون دیدم، ‌طرح ادیب کهنسالی است که از پس مردمانی که هم‌دوران ایشان بوده‌اند و ایشان آن‌ها را به هنر خود محظوظ داشته است، زنده مانده؛ تصویر شاعر پیر،‌ بدون دوست، بدون خانواده، بدون فرزند، که بینوایی خود ایشان و ناسپاسی ایجاد ایشان را ذلیل کرده و جهان فراموش‌کار،‌ دیگر نمی‌خواهد نزدیک بساط ایشان قدم نهد!»

شعبده‌باز پیر، یکی از هزاران موجود سرگردانی است که در پی شتاب و تخریب و گسست مدرنیته به‌وجود آمده‌اند. بودلر از جدی ترین راویان تناقضات زندگی شهری مدرن است. نمونه‌ درخشان دیگر،‌ شعر منثور «چشمان فقرا» از «ملال پاریس» است. در شرایطی که پاریس به شبکه‌ای وسیع از بلوارها و خیابان‌های مدرن بدل شده، در کافه‌ای که پر از نور و زرق‌و برق است، چشم‌های خانواده‌ای فقیر از پشت شیشه‌های کافه به داخل آن زل زده است. خانواده‌ای که از محیط شهری مدرن طرد شده و به حاشیه پرتاب شده‌اند با اینحال اکنون خود را به مرکز صحنه کشانده‌اند و می‌خواهند جایی در نور داشته باشند. چشمان پدر خانواده فقیر بیان می کند: «چه زیباست! چه زیباست! گویی همه طلای دنیا را بر این دیوار پاشیده‌اند!» و چشمان پسربچه بیان می کند: «چه قشنگ است! چه قشنگ است! با این وجود مکانی است که تنها افرادی که مانند ما نیستند قادر اند بدان داخل شوند.»

 

شاعر روشنايي سياه 

 

پاریس با زحمت و هزینه آدم‌های حاشیه‌ای و مطرود نورانی شده و به شبکه‌ای عظیم از بلوارها و خیابان‌های نوساز بدل شده است. پاریس در حال دگرگونی است با اینحال برای بودلر همه‌چیز شکل تمثیل به خود گرفته است. ساختمان‌های نو، داربست‌ها، بلوک‌ها، حومه‌های قدیمی، همه‌چیز به تمثیل بدل شده‌اند. ازاین‌روست که بودلر را از جدی ترین و بزرگ‌ترین نویسندگانِ شهری دانسته‌اند و پاریس نقشی محوری در کارهای ایشان دارد. پاریس در کارهای بالزاک هم نقشی محوری دارد،‌ همان‌طور که لندن در کارهای دیکنز. زنان روسپی، زباله‌گردها و آشغال‌جمع‌کن‌ها، شعبده‌‌باز ازکارافتاده، زنان زیبای عجیب همگی پرسوناژهای اصلی «درام شهری» هستند.

تمثیلی که بودلر از آن یاد می‌کند، خصوصیت جهان مدرنی است که بودلر تصویرگر آن است. جهانی که به بیان مارکس، در پی گشت شبانه آقای سرمایه و خانم پول مسخ شده و شمایلی رازگونه یافته است. در این جهان رازگونه، اشیاء جان یافته‌اند و آدم‌ها در روش ازخودبیگانگی به شیء بدل شده‌اند. بودلر میل فزاینده جامعه بورژوازی به تجاری‌شدن را از قبیل روسپی‌گری می‌داند و مارکس نیز وقتی از کار بیگانه شده و سلطه پول بر زندگی و روابط آدم‌ها حرف می‌زند از نوعی خودفروشی جهان‌شمول یاد می‌کند.

در جهانی که رنگی خاکستری به خود گرفته و هیچ‌چیزی به سادگی قابل تشخیص نیست، روشنی از میان رفته است. در شبکه گسترده تبادل کالا و پول، معنای هرچیزی در رابطه با چیزی دیگر فهمیده می‌شود و چنین است که همه‌چیز به تمثیل بدل شده است. در این جهان تمثیلی، هیچ وضوحی نیست و حتی عاشق و معشوق شعر «چشمان فقرا»ی بودلر، از درک هم عاجزند: «فرشته عزیز من، می‌بینید که تا چه حد توافق دشوار، و تا چه پایه فکر تسری‌ناپذیر است، حتی بین افرادی که یکدیگر را دوست دارند!».
 
بودلر و تجربه شوك

هماوردي با خويشتن


شيما برخوردار: انتشارِ «گل‌هاي بدي»، بودلر را به دادگاه كشاند. اتهامِ شاعر همان «كار ادبيات» بود؛ برهم‌زدن حواس و دگرگوني ساختارها. بودلر به‌جرمِ واقع‌گرايي زمختِ شعرها، تحريك حواس و خدشه‌دارساختن افكار جامعه در دادگاه محكوم شد و از سَر اين محكوميت شاعر ملعون لقب گرفت. بعدها همين اشعارِ محكوم‌‌‌شده زمينه‌ساز يكي از مهم‌ترين رمان‌هاي قرن‌بيستم، «در جست‌وجوي لحظه ازدست‌رفته»ي پروست مي‌شود كه خود جدل‌هاي بسياري را برانگيخت، ازجمله در ميان علاقه مندان ادبيات رئاليسم سوسياليستي هم‌چون لوكاچ كه مخالفِ سرسخت پروست بود، با ديگراني از همين سنت فکر. برگرديم به «گل‌هاي بدي» و محكوميتش. «اتخاذ واقع‌گرايي ازسوي نويسنده، قيام يك ياغي عليه جامعه بورژوا تلقي مي‌شد، چنين برداشتي حاصل اين حقيقت است كه اثر رئاليستي فاقد هرگونه دستورالعمل اخلاقي است، و خالق آن از هرگونه قضاوتي بركنار مي‌ماند.»١

برای شما هم جالب است؟ :  مورد باورنکردنی و غریبِ «کاظم رضا»

 

اين واقع‌گرايي در بودلر به‌تمامي ‌در شکلِ شرح فساد يك جسد، در شعرِ «لاشه» پديدار مي‌شود خاصه وقتي بعد از توصيفات مشمئزكننده لاشه به‌ناگاه خواننده شعر را خطاب مي‌كند كه «شما نيز شبيه همين زباله‌ها خواهيد شد، همين تعفن هولناك» و تذكر مکررا اين حقيقتِ تكان‌دهنده و شوك‌آور كه «به‌ياد داشته باش كه تو نيز ميرنده‌اي». همان شوكي كه به‌تعبير والتر بنيامين، بودلر اصل شاعرانه خود را بر پايه آن بنا گذاشت. «در شعر بودلر با نوعي تجربه زيستي شوك مواجه مي‌شويم.» ماهيت اين شوك چنان‌كه در «جنون هشياري»٢ آمده است به تفاوت عظيم صنعتي و اجتماعي و اختراع عكاسي برمي‌گشت.

 

اين‌كه کارهای هنري هاله‌اي را كه پیوسته بر گِرد خود داشتند از دست دادند، و اين شوك برخاسته از زايل‌شدن هاله بود، كه هيچ‌كس به‌شدت بودلر درمقایسه با آن حساسيت نشان نداد. ایشان كوشيد ازدست‌رفتن هاله را به‌واسطه تجربه زيستي شوك بيان كند. بنيامين جز اصل «شوك»، ايده‌هاي ديگري نيز در باب بودلر و جايگاه شعر ایشان و تأثيرش بر کارهای ديگر دارد در مكتوباتي كه گويا مقدر بود ناتمام بمانند. «پاريس پايتخت قرن نوزدهم» با عنوان فرعي «كتاب پاساژها» يكي از اين كتاب‌هاست كه در فصلي مفصل به بودلر پرداخته است. زيرا بنيامين شهر پاريس را از بودلر منفك نمي‌دانست. «شارل بودلر شاعر غنايي در اوج كاپيتاليسم» ديگر كتابِ اوست كه به‌طور ویژه به اين شاعر مطرح پرداخته، و ازقضا سرآغاز سلسله‌تحقيقات گسترده‌اي پیرامون اين شاعر فرانسوي در ديگر كشورهاي اروپا و نيز آمريكا شده است.

 

شاعر روشنايي سياه 

 

با اینحال كتابِ اخيرا منتشرشده بنيامين كه اين يكي نيز ناتمام است و نامنتظر، حكايتي دارد كه هيچ كَم از ايده‌هاي درخشان ایشان پیرامون بودلر ندارد و خلاصه‌اش اينكه ایشان به‌رغم تنش‌ها و جدل‌هايش با آدورنو و هوركهايمر بر سر كتابي كه بنا داشت پیرامون بودلر بنويسد، هرگز دست از نوشتن نكشيد و اين عزم جزم زماني بر همه معلوم شد كه آگامبن از سر اتفاق در يكي از كشوهاي كتابخانه ملي پاريس دسته‌كاغذِ قطوري را يافت حاوي يادداشت‌هاي بنيامين پیرامون بودلر، كه گويا پيش از تركِ پاريس در سال ١٩٤٠ همه را به ژرژ باتاي مي‌سپارد كه آن وقت متصدي كتابخانه ملي بود. يادداشت‌هاي بسيار، پيش‌نويس‌ها و برنامه كلي كتاب كه بنا بود پیرامون بودلر نوشته شود همه‌وهمه در اين برگه‌ها ثبت شده بودند. در ميان برگه‌ها ايده «شوك» هست و ايده‌هاي نوِ ديگر، ازجمله نسبتِ بودلر و پروست كه بنا بود بحثِ اين يادداشت باشد. بنيامين در قياس ميان بودلر و پروست به تناظر ميان واكنش بودلر درمقایسه با دنياي عاري‌شده از هاله و خاطره غيرارادي پروست مي‌پردازد و «نگرش بودلر را پيش‌سود تز مشهور پروست مي‌داند.»٣

 

گرچه پروست خود از شيفتگان بودلر بود و چنين باور داشت: «در شعر بودلر به نوعي تقطيع زماني برمي‌خوريم كه طي آن بعضي ایام ناگهان جلوه خاصي مي‌يابند: اگر شبي، اگر روزي… روزهايي كه در حقيقت برانگيزنده خاطره‌اند» و اين روزهاي خاطره‌انگيز با حالاتي كه پروست در رمان «در جست‌وجوي لحظه ازدست‌رفته» شرح مي‌دهد نسبت بسيار دارد. «قدرت احياي تذكار» كه امري است غيرارادي، همان چيزي است كه بنيامين در کارهای بودلر پِي مي‌گيرد و در رمانِ پروست بازش مي‌يابد. در «گل‌هاي بدي» شاعر مکررا در ذهنش صحنه‌ها و رخدادهايي را به‌ياد مي‌آورد، گاه در مقام راوي شعر يا منِ شاعر.

 

پروست نيز برخي خاطرات را در حالتي چون چشيدن يك شيريني مادلن بازمي‌يابد و چنان‌كه خود باور دارد قبلی ما گاه در چيزي،‌ اتفاقي يا پيشامدي نهان در جايي دور از آگاهي ما، بيدار مي‌شود تا بار ديگر از نو در فکر ما جان بگيرد. بنيامين در اشعار بودلر نيز كوششي را يافت كه شاعر براي بازيابي هاله گمشده چيزها از طريق تذكار به‌كار مي‌بست. اين همه «قدرت احياي تذكار» است يا همان چيزي كه بودلر آن را هم‌ارزِ خوابي مكرر مي‌خواند: «من يكه‌وتنها در هماوردي حيرت‌انگيزم با خويش/ گوشه‌به‌گوشه در جستجوي حوادث قافيه‌انگيز/ تلوخوران در گذر از سنگفرشِ كلمات/ برمي‌خورم گاهي به اشعاري كه خوابشان را مكرر ديده‌ام.»

١، ٢، ٣. جنون هشیاری، داریوش شایگان،‌ نشر نظر

ایران پی پر امیدوار است خبر محمدعلی اسلامی‌ ندوشن؛ شاعر روشنايي سياه مورد استقبال شما قرار بگیرد. میتوانید با ابزارهای پایین دوستان علاقه مند به ادبیات را مطلع نمائید.

لینک

به این پست امتیاز دهید.
علاقه۰عدم علاقه۰
منابع : ناموجود
نویسندگان : ناموجود

تبليغات تبليغات تبليغات تبليغات