کد خبر : 37249
تاریخ انتشار : پنج شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۶ - ۲۰:۲۰
8 views بازدید

هرتا مولر: من گرسنه كلمات نيستم

در اخبار حال حاضر در باب مشاهیر جهان خبری داریم مبنی بر اینکه هرتا مولر: من گرسنه كلمات نيستم . پیشتر بیشتر در این باره شرح خواهیم داد. روزنامه اعتماد – بهار سرلك: سال ٢٠٠٩ آكادمي سوئدي جايزه نوبل ادبيات را براي تقدير از هرتا مولر، نويسنده‌اي كه «با تمركز شعري و روشنی نثر، چشم‌اندازي مصادره‌شده را توصيف مي‌كند» به ایشان اهدا كرد. چشم‌اندازي كه […]

در اخبار حال حاضر در باب مشاهیر جهان خبری داریم مبنی بر اینکه هرتا مولر: من گرسنه كلمات نيستم . پیشتر بیشتر در این باره شرح خواهیم داد.

روزنامه اعتماد – بهار سرلك: سال ٢٠٠٩ آكادمي سوئدي جايزه نوبل ادبيات را براي تقدير از هرتا مولر، نويسنده‌اي كه «با تمركز شعري و روشنی نثر، چشم‌اندازي مصادره‌شده را توصيف مي‌كند» به ایشان اهدا كرد.

چشم‌اندازي كه مولر با آن كاملا آشنا بود. مولر سال ١٩٥٣ در نيتزكيدورف، روستاي آلماني‌زباني در بانات روماني، به دنيا آمد. بعد از جنگ جهاني اول و سقوط امپراتوري اتريش‌-مجارستان، اين منطقه تحت كنترل روماني سود.

 

سال ١٩٤٠ دولت فاشيست ايان آنتونسكو با رايش سوم هم‌پيمان شد و بسياري از آلماني‌ها- از نمونه پدر مولر- براي خدمت به ارتش آلمان مطرح آمادگي كردند.

 

اواسط سال ١٩٤٤، ارتش سرخ در اين كشور پيشروي كرد؛ دولت آنتونسكو از هم پاشيد و دولت جديد تسليم شوروي شد. ژانويه ١٩٤٥، استالين آلماني‌هاي ساكن روماني را به اردوگاه‌هاي كار اجباري در جماهير شوروي فرستاد. مادر مولر يكي از اين مردم بود.

با حكمراني كمونيست‌ها، مزارع كشاورزي در روماني به مزارع اشتراكي تبديل شدند، دولت زمين‌ها و كسب‌وكار مردم را از آنها گرفت، شهروند‌هاي اين كشور تحت نظارت پليس مخفي قرار دریافت کردند.

 

اذيت و آزار اقليت‌ها (مجارها، آلمان‌ها و يهودي‌ها) تا دهه ١٩٨٠ ادامه داشت. انتهای دهه ١٩٧٠ پليس مخفي به مولر نزديك شد با اینحال ایشان از همكاري با آنها امتناع كرد. به همين خاطر ایشان از كار اخراج شد و مورد آزار و اذيت قرار گرفت؛ تحت بازجويي‌هاي پيوسته قرار گرفت و حريم شخصي ایشان را زير پا گذاشتند.

 

 

ایشان در جواب به اين سركوب‌ها به نوشتن روي آورد. بخش‌هايي نخستين كتاب ایشان سری جریان‌هاي كوتاه «زمين‌هاي پست» از سوي دولت روماني سانسور شد. ورژن كامل اين كتاب دو سال بعد در برلين پخش شد. در سال ١٩٨٧، نتیجا ایشان اجازه ترك روماني با مادرش را به چنگ آورد و در برلين ساكن شد.

 

ایشان در برلين آزادانه نوشتن را پي گرفت و از نمونه درخشان‌ترين کارهای ایشان مي‌توان به «سرزمين گوجه‌هاي سبز» (١٩٩٤)، «قرار ملاقات» (١٩٩٧) و «فرشته گرسنه» (٢٠٠٩) اشاره كرد.

خانواده شما در نيتزكيدورف كشاورز بودند؟

پدربزرگم ثروتمند بود. ایشان چندين زمين زراعي و يك فروشگاه داشت. ایشان تاجر غلات بود و هر ماه براي تجارت به وين سفر مي‌كرد.

عمدتا گندم تجارت مي‌كرد؟


اغلب گندم و ذرت بود. پشت‌بام خانه‌اي كه در آن بزرگ شدم انبار غله بزرگي داشت كه چهار طبقه بود. با اینحال بعد از ١٩٤٥، همه‌چيز را دریافت کردند و خانواده‌ام هيچ چيزي نداشت. بعد از آن انبار غله خالي ماند.

چه بر سر فروشگاه آمد؟

در فروشگاه همه‌چيز پيدا مي‌شد. مادر و مادربزرگم آنجا كار مي‌كردند تا اينكه سوسياليست‌ها همه‌چيز را دریافت کردند. بعد آنها را سر مزارع اشتراكي فرستادند. پدربزرگم هرگز با اين حقيقت كنار نيامد كه دولت آنچه را كه تمام عمرش روي آن كار كرد را از ایشان گرفته است. در نتيجه ایشان هرگز به اين دولت اعتماد نكرد. غیر از اين، دولت ایشان را به اردوگاهي فرستاد- نه براي مدتي طولاني- اردوگاهي كه در روماني بود و نه در روسيه، با اینحال بسیار محشر اردوگاه بود.

 

پدربزرگم در جنگ جهاني اول براي اتريشي‌ها جنگيد. آن وقت هم آدم‌ها و هم اسب‌ها را براي جنگ به خدمت مي‌دریافت کردند. پدربزرگم اسب‌هايش را داشت. حتي براي اعلاميه مرگ اسب‌ها را هم كه معلومات كامل در آن درج شده بود، دريافت مي‌كرد. حتي جايي كه اسب به زمين خورده بود را هم قيد مي‌كردند.

 

وقتي ]خبر درگذشت پدربزرگم[ را شنيدم، گفتم چرند است. چون در آن دوران سياه و طي حكمراني استالين و جنگ جهاني دوم، اغلب مردم بدون برجاي گذاشتن ردپايي ناپديد مي‌شدند و هرگز بازنمي‌گشتند. هيچ سندي در كار نبود. در آن ایام، براي اسب‌ها گواهي مرگ صادر مي‌كردند با اینحال وقتي انساني مي‌مرد يا ناپديد مي‌شد، سندي صادر نمي‌كردند.

آنها زمين پدربزرگ‌تان را دریافت کردند و خودش را دستگير كردند چون ایشان «كولاك» بود؟

و هر بار كه فرمي را پر مي‌كردم بايد مي‌نوشتم كه پدربزرگم كولاك است. چرا كه غیر از توقيف همه دارايي‌‌تان، شما را يكي از اعضاي طبقه استثمارگران مي‌ناميدند.

تمام اعضاي خانواده آلماني صحبت مي‌كردند؟

مردم روستاهاي آلمان به آلماني حرف مي‌زنند، در روستاهاي مجارستان به مجاري، در روستاهاي صربستان به زبان صربي. آدم‌ها بر هم تاثير نمي‌گذاشتند. هر قومي زبان، دين، تعطيلات و نوع لباس پوشيدن خودش را داشت. حتي در ميان آلمان‌ها، لهجه‌ها از روستايي به روستاي ديگر تغيير مي‌كرد.

گويش خانواده شما، آلماني عليا بود؟


پدربزرگم به خاطر حرفه‌اش آلماني عليا حرف مي‌زد. با اینحال مادربزرگم تنها لهجه‌ آلماني عليا را تقليد مي‌كرد. آنها زبان مجاري را بي‌نقص حرف مي‌زدند. در لحظه كودكي آنها، روستا بخشي از امپراتوري اتريش-مجارستان بود و در اين منطقه مجارها براي يكسان كردن مردم آنها را تحت فشار قرار مي‌دادند. در نتيجه، پدربزرگم به مدرسه مجارها رفت. بنابراين همه‌چيز را مي‌بايد طوطي‌وار ياد مي‌دریافت کردند، مثلا علم حساب را تنها به زبان مجاري بلد بودند. با اینحال به محض اينكه سوسياليست‌ها منطقه را در دست دریافت کردند، پدربزرگ و مادربزرگم شصت‌ساله بودند و هرگز رومانيايي ياد نگرفتند.

دوران مدرسه خودتان چگونه بود؟


ابتدا دوران سختي را پشت سر گذاشتم چون گويش آنها با آلماني عليا بسيار دارای اختلاف بود. هرگز واقعا مطمئن نبوديم برخي از كلمات گويش ما بر زبان‌مان جاري مي‌شوند. با اینحال در عين حال اغلب آوايي شبيه به يكديگر داشتند. براي مثال، كلمه Bread يك واژه در هر دو زبان است: Brot. با اینحال به نظر من آواي درستي نداشت. مطمئنا بايد در زبان آلماني عليا آواي متفاوتي داشته باشد، به همين خاطر من كلمه‌اي مانند Brat را ادا مي‌كردم چون فكر مي‌كردم آوايي است كه به آلماني عليا شبيه‌تر است. بنابراين عاقبتش ناامني هميشگي شد.

برای شما هم جالب است؟ :  گئورگ لوكاچ، فیلسوفِ اخلاقگرا

 

هرگز كاملا باور نكردم كدام يك از زبان‌ها به من تعلق دارد. اين احساس را داشتم كه اين دو زبان براي ديگران است و زباني است كه من به روش قرضي از آن استفاده مي‌كنم. و اين احساس در هر دوره پررنگ‌تر مي‌شد چون آنها هرگز اجازه نمي‌دادند احساس يك اقليت را نداشته باشي.

 

در همه پرسشنامه‌ها بايد قيد مي‌كردم كه من بخشي از اقليت آلمان‌ها هستم. گرچه رسما ما را اقليت صدا نمي‌زدند و عبارت «مليت هم‌خانه» را در باب ما به كار مي‌بردند – گويي كه با مهمان‌نوازي به ما اجازه داده بودند در كنار آنها زندگي كنيم. انگار كه حق آنجا ماندن ما زير پرسش بود كه با این وجود با استناد به اين مساله كه ما ٣٠٠ سال در همين منطقه زندگي كرده بوديم، پوچ بود.

 

گرسنه كلمات نيستم 

مانند اين بود كه در كشور خودتان مهمان باشيد؟


وقتي پليس مخفي از من بازجويي مي‌كرد، اغلب مي‌گفت: «يادت نرود ناني كه خورده‌اي مال روماني است.» و من در جواب مي‌گفتم: «بله، الان اين حرف درست است چون دارايي پدربزرگم را دریافت کردند با اینحال قبل از آن ایشان انبار گندم داشت كه به راحتي براي ٥٠، ٦٠ يا ٧٠ سال به ما نان مي‌داد. بنابراين چون آنها همه‌چيز را دریافت کردند با این وجود كه امروز هيچ انتخابي نداريم و نان روماني را مي‌خورم.» هر لحظه اين حرف را مي‌زدم آنها را عصباني مي‌كردم و آنها به من مي‌گفتند اگر مردم روماني را دوست ندارند- هميشه مي‌گفتند «مردم» نمي‌گفتند «رژيم»- پس بايد به غرب و پيش دوستان فاشيستم بروند.

 

هميشه پيشنهادهاي زننده اين‌چنيني مي‌دادند و با این وجود به خاطر سياست‌هاي خارجي، هر لحظه مطابق ميل‌شان بود اقليت‌ها را مورد هدف قرار مي‌دادند گرچه روماني‌ تحت حكمراني آنتونسكو با هيتلر هم‌پيمان شده بود و ارتش روماني در كنار آلمان‌ها در نبرد استالينگراد مي‌جنگيدند. اين اقدام نشانه سست‌پيماني آنها بود. آنها مجارها را هم به همين شكل تهديد كردند- تاريخ كشور آنها را انكار كردند- اين تجربه تلخي براي اقليت‌ها بود چون آنها حقيقت را مي‌دانستند، آنها مي‌دانستند قضيه از چه برنامه ریزی شده است و از آنجايي كه حزب اداره‌كننده به ظاهر حزب كشاورزان و كارگران بود، همه‌چيز تلخ‌تر شد.

در آن وقت آنها ديگر كشاورزاني نبودند كه روي زمين خودشان كار كنند بلكه كارگران مزارع اشتراكي بودند. مادر براي كار به مزارعي فرستاده شد كه زماني در دست به خانواده‌اش بود و وقتي شب به خانه بازمي‌گشت، پدربزرگم از ایشان مي‌پرسيد كجا كار كرده است و مادر جاهای آن مزارع را مي‌گفت و بیشتر مواقع زمين‌هاي پدربزرگم بودند. بعد مي‌پرسيد آنجا چه محصولي مي‌كاشتند. در آن موقع مادرم مي‌گفت دست از پرسش پرسيدن بردارد و آن زمين ديگر مال ما نيست.

اهالي روستا خيلي كاتوليك بودند؟


مانند همه روستاهاي آلماني و مجاري. با اینحال والدينم اصلا مذهبي نبودند. مردم كشيش‌ها را خيلي جدي نمي‌دریافت کردند و با این وجود شرايط سختي براي كشيش‌هاي روستا بود. آنها منزوي شده بودند. اول به اين خاطر كه ازدواج نمي‌كردند و خانواده‌اي نداشتند؛ معمولا يك آشپز داشتند در غير اين صورت تنها زندگي مي‌كردند و اينكه آنها از منطقه‌اي ديگر مي‌آمدند بنابراين آنها در روستا غريبه بودند.

به سهم خودتان در مقالات نوبل، پیرامون انتظار براي قطارهايي كه عبور مي‌كنند، نوشتيد.

من ساعت نداشتم بنابراين بايد صبر مي‌كردم چهارمين قطار عبور كند تا من گاوها را به خانه ببرم. اين قطار ساعت هشت عبور مي‌كرد- تمام روز را در دشت و صحرا سپري كرده بودم. بايد از گاوها مراقبت مي‌كردم با اینحال گاوها اصلا به من احتياج نداشتند. آنها زندگي خودشان را مي‌كردند و مي‌چريدند و كمترين علاقه‌اي به من نداشتند.

 

آنها دقيقا مي‌دانستند چه موجوداتي هستند- با اینحال من چي؟ به دست و پاهايم نگاه مي‌كردم و نمي‌دانستم چه هستم. جسمم از چه تشكيل شده؟ آشكارا جسمم از موادي تشكيل شده كه با گاوها و گياهان دارای اختلاف است و دارای اختلاف بودن براي من سخت بود. به گياهان و حيوانات نگاه كردم و فكر آنها زندگي خوبي دارند، مي‌دانند چگونه زندگي كنند. بنابراين سعي كردم به آنها نزديك‌تر شوم. با گياهان حرف مي‌زدم، مزه آنها را مي‌چشيدم مي‌دانستم هر كدام‌شان مزه‌شان شبيه به چيست. هر علف هرزي كه مي‌ديدم مي‌خوردم و به اين فكر مي‌كردم وقتي گياهي را بخورم به آن نزديك‌تر مي‌شوم و مي‌توانم به موجودي ديگر تبديل شوم، مي‌توانم گوشت و پوست را تغيير دهم، پوستم را به چيزي تبديل كنم كه بيشتر شبيه به گياه باشد و گياهان من را بپذيرند.

 

با این وجود اين تنها تنهايي من بود كه با دل‌نگراني مراقبت از گاوها همراه مي‌شد. بنابراين گياهان را بيشتر بررسي كردم، گل‌ها را مي‌چيدم و آنها را جفت يكديگر مي‌گذاشتم تا با يكديگر ازدواج كنند. هرچه مي‌دانستم مردم انجام مي‌دهند، فكر مي‌كردم گياهان هم همان را انجام مي‌دهند. تصور مي‌كردم آنها چشم دارند و شب‌ها راه مي‌روند و درخت ليندن نزديك خانه‌مان به ملاقات درخت ليندن روستا مي‌رود.

برای شما هم جالب است؟ :  ورزشکاران مشهوری که به قتل متهم شدند!

شما پیرامون كمبودهاي زبان هم نوشته‌ايد؛ پیرامون اينكه هميشه با كلمات فكر نمي‌كنيم، اينكه حرف زدن دروني‌ترين احساسات ما را بيان نمي‌كند. بنابراين شايد خوب است بگويم شما نگاهي به راه‌هاي توصيف آنچه پشت و درميان كلمات است، كرديد و اغلب سكوت، پشت و ميان كلمات است. در رمان «فرشته گرسنه» صحنه‌اي هست كه پدربزرگ لئو به گوساله‌اي خيره شده است و با چشمانش آن را مي‌خورد و در كتاب كلمه Augenhunger به معناي «چشم گرسنه» آمده است. چنين كلماتي مانند گرسنه وجود دارند؟

اين كلمات هستند كه گرسنه‌اند. من گرسنه كلمات نيستم با اینحال آنها گرسنگي‌اي در درون خود دارند. آنها مي‌خواهند آنچه را من تغذيه كرده‌ام مصرف كنند و من بايد مطمئن شوم كه اين كار را مي‌كنند.

قبل از اينكه جملات را روي كاغذ بياوريد، آنها را در فکر خود مي‌شنويد؟

من هيچ جمله‌اي را در ذهنم نمي‌شنوم، با اینحال وقتي مي‌نويسم بايد آنچه را مي‌نويسم ببينم. من جمله را مي‌بينم و آن را مي‌شنوم [جمله روي كاغذ] را بلند مي‌خوانم.

همه‌چيز را با صداي بلند مي‌خوانيد؟

همه‌چيز را. براي ريتم، چون اگر با صداي بلند خوب نباشد، جمله به درد نمي‌خورد. اين يعني يك چيزي اشتباه است. من هميشه بايد اين ريتم را بشنوم، اين تنها راهي است كه مي‌توان خوب بودن جمله‌ها را چك كرد. ديوانه‌كننده‌ترين مساله اين است كه هرچه متن سوررئال‌تر باشد، بيشتر بايد با واقعيت تطابق داشته باشد، وگرنه درست از آب درنمي‌آيد. نثرهايي كه هميشه بد از آب در مي‌آيند، متن‌ها قلنبه سلنبه هستند.

 

 اكثر آدم‌ها در باور اين نكته دوران سختي را سپري مي‌كنند با اینحال صحنه‌هاي سوررئال بايد با دقت با واقعيت مقايسه شوند وگرنه كاركردي ندارند و متن كاملا بي‌استفاده مي‌ماند. سوررئال تنها زماني جواب مي‌دهد كه به واقعيت تبديل شده باشد. بنابراين بايد قوي‌تر از واقعيت باشد و براساس ساختارهاي رئال شكل گرفته باشد.

وقتي متن را شروع مي‌كنيد اجازه مي‌دهيد جملات شما را هدايت كنند؟

آنها خودشان مي‌دانند چه اتفاقي خواهد افتاد. زبان مي‌داند چگونه[متن را] تمام كند. من مي‌دانم چه مي‌خواهم با اینحال جمله مي‌داند چگونه من به خواسته‌ام مي‌رسم. با اين حال، مکررا بايد زبان را زيرنظر داشت. من خيلي آهسته كار مي‌كنم.

 

لحظه زيادي احتياج دارم چون بايد از زواياي مختلف [به مسئله] نزديك شوم. هر كتاب را حداقل ٢٠ بار مي‌نويسم. ابتداي كار به همه اين كمك‌ها احتياج دارم و من زياد مي‌نويسم و اين زايد است. بعد وقتي به اندازه كافي جلو رفته‌ام، درونم در حالي كه هنوز جست‌وجو مي‌كنم، يك سوم آنچه را كه نوشتم حذف مي‌كنم چون ديگر به آن احتياج ندارم. با اینحال بعد اغلب سراغ نخستين ورژن مي‌روم، چون مشخصا اين ورژن قابل‌ اعتمادترين است و بقيه ورژن‌ها راضي‌ام نمي‌كنند. و مكررا احساس مي‌كنم قادر به پيش رفتن نيستم. زبان بسيار دارای اختلاف‌تر از زندگي است.

 

چگونه برنامه ریزی شده است فردي را در ديگري بگنجانم؟ چگونه مي‌توانم آنها را كنار يكديگر بگذارم؟ چيزي به اسم تطابق يك به يك نیست. اول بايد همه‌چيز را جدا كنم. با واقعيت شروع مي‌كنم، با اینحال بايد اين واقعيت را كاملا از بين ببرم. بعد با بهره برداری از زبان چيزي كاملا دارای اختلاف را ایجاد مي‌كنم. و اگر خوش‌شانس باشم، همه‌چيز در كنار هم قرار مي‌گيرد و زباني جديد به واقعيت نزديك مي‌شود. با اینحال اين روند، روندي مصنوعي است.

 

گرسنه كلمات نيستم 

مانند درخت كريسمس لئو و آن چيزي كه در استكهلم (به لحظه دريافت جايزه نوبل) گفتيد كه در نوشتن مسئله اعتماد كردن نيست بلكه صداقتِ فريب است.

بله، و اين صداقت، شما را دچار وسواس فكري مي‌كند. و وقتي مردم پیرامون زيبايي متن صحبت مي‌كنند، از همين جا مي‌آيد، حقيقت اينكه زبان من را به سوی خود مي‌كشد بنابراين مي‌خواهم بنويسم. با اینحال اذيت هم مي‌شوم و به همين خاطر است كه از نوشتن مي‌ترسم. و اغلب سوالم اين است كه مي‌توانم از پس اين وظيفه بربيايم، مي‌توانم از پس مسووليت ایجاد زبان بربيايم. با اینحال نيمي از آن را سكوت تشكيل مي‌دهد. آنچه بايد گفته شود يك مسئله است، با اینحال آنچه نبايد گفته شود هم موضوعي ديگر است، [ناگفته‌ها] بايد در كنار آنچه داري مي‌نويسي شناور باشند. و بايد وجودشان را احساس كني.

و اين سكوت تنها درون شخصيت‌ها نيست بلكه در ميان شخصيت‌ها و خود متن نيز هست. در «سرزمين گوجه‌ها سبز» نوشته‌ايد: «كلام جاري بر زبان‌مان همان‌قدر زيان‌بار است كه ايستادن بر روي سبزه‌ها؛ با وجود این سكوت‌مان نيز چنين است.»


سكوت هم نوعي صحبت كردن است. كاملا شبيه به يكديگرند. سكوت مولفه اصلي زبان است. ما هميشه آنچه را كه مي‌خواهيم بگوييم و آنچه را نمي‌خواهيم بگوييم، انتخاب مي‌كنيم. چرا ما از موضوعي حرف مي‌زنيم و از موضوعي ديگر حرفي نمي‌زنيم؟ و اين كار را از روي غريزه انجام مي‌دهيم چون مهم نيست داريم پیرامون چه حرف مي‌زنيم، بيشتر از آنچه كه بايد حرف‌هاي‌مان ناگفته مي‌ماند.

 

و هميشه پنهان‌كاري در باب اين مسئله صدق نمي‌كند، تنها مرتبط به بخشي از غريزه انتخابي زبان ما است. اين انتخاب در هر انساني دارای اختلاف است، بنابراين مهم نيست چند نفر يك رويداد را توصيف مي‌كنند، توصيف‌ها دارای اختلاف است، نقطه نظر‌ها دارای اختلاف است. و اگر نقطه نظر مشابهي باشد، آدم‌ها انتخاب‌هاي متفاوتي براي گفته‌ها و ناگفته‌هاي‌شان دارند. اين مسئله براي من خيلي روشن است، چون از روستا آمده‌ام، از آنجايي كه مردم آنجا هرگز بيشتر از آنچه كه بايد بگويند، حرف نمي‌زنند. وقتي ١٥ ساله بودم و به شهر مي‌رفتم از اينكه مردم اينقدر حرف مي‌زنند و اغلب حرف‌هاي‌شان بيهوده است، حيرت مي‌كردم. و چقدر آدم‌ها پیرامون خودشان حرف مي‌زنند، اين مسئله خيلي برايم غريب بود.

برای شما هم جالب است؟ :  مجلل‌ترین جشن‌های سیسمونی میان ستاره‌ها

از لحاظ من سكوت صورت ديگري از رابطه است. مي‌تواني با نگاه كردن به كسي يك دنيا حرف با ایشان بزني. در خانه هميشه پیرامون همديگر مي‌دانستيم حتي اگر تمام مدت از خودمان حرف نمي‌زديم. جاهاي ديگر هم به دفعات با سكوت برخورد كردم. سكوتي كه خودخواسته بود، چون هرگز چيزي را كه واقعا به آن فكر مي‌كني، بر زبان نمي‌آوري.

منظورتان خانه روستايي است؟

برخي از اشكال سكوت در روستا وجود داشت با اینحال منظورم در کل در ديكتاتوري بود. چون وقتي در دولت ديكتاتوري زندگي مي‌كني ياد مي‌گيري گفتن حرف‌ها خطرناك است، بنابراين حرف زدنت را كنترل مي‌كني. طي بازجويي‌ام سكوت‌هايي بود كه خيلي مهم بودند.

 

هميشه بايد با دقت در نظر بگيري چقدر مي‌خواهي حرف بزني و چه مي‌خواهي به آنها بگويي. بايد تعادل را ايجاد كني. از يك طرف، نمي‌خواهي زياد حرف بزني، نمي‌خواهي آنها فكر كنند تو چيزهايي مي‌داني كه آنها از آن بي‌اطلاع هستند، نمي‌خواهي سوالي ايجاد كني كه آنها از خير پرسيدنش بگذرند.

 

از طرف ديگر بايد يك چيزي بگويي، بنابراين بهترين كار اين است كه كمي جواب بدهي و آنها از نو پرسش‌شان را تكرار كنند. اين هميشه محاسبه درستي است، هر دو طرف منتظر ديگري هستند، بازجو كسي را كه بازجويي مي‌كند تحت بررسي قرار مي‌دهد، سعي مي‌كند ایشان را كشف كند در حالي كه بازجوشونده مي‌خواهد ایشان را كشف كند، بفهمد چه مي‌خواهد، هدفش چيست، چرا مي‌خواهد پیرامون اين مسئله معلومات داشته باشد. در اين بازجويي‌ها، سكوت‌هاي زيادي وجود داشت.

اين سكوت را در شخصيت محوري جریان «قرار ملاقات» مي‌بينيم. با اینحال بازجوها قادر به ديدن درون قربانيان هستند؟

نمي‌دانم. نمي‌دانم اصلا مي‌شود درون يك انسان را ديد؛ ممكن است فكر كنيد مي‌توانيد با اینحال شايد نتوانيد. با اینحال بازجوها حرفه‌اي هستند، آنها روانكاوي مي‌خوانند. دوستاني داشتم كه تحت بازجويي قرار دریافت کردند و هر كدام از بازجويي‌ها در نوع خود ویژه بود؛ هر كدام‌شان به شكلي دارای اختلاف كنترل مي‌شد يا آزارش مي‌دادند. بازجوها آموزش‌هاي خود را به كار مي‌دریافت کردند، آنها مي‌دانستند چگونه آدمي را دچار يأس كنند و چگونه ایشان را بترسانند. هيچ‌وقت شیوه كار آنها را نفهميدم، هر بار من را غافلگير مي‌كردند. هر بار غافلگيري تازه‌اي در كار خود داشتند كه نمي‌توانستم آن را پيش‌بيني كنم.

 

در باب من، چيزي براي كشف كردن نبود چون تمام آپارتمانم شنود قرار داده بودند. در آن وقت اين مسئله را نمي‌دانستم بعدها فهميدم، وقتي دولت سقوط كرده بود. آنها همه‌چيز را شنيده بودند، هرچه در زندگي خصوصي من بود.

 

شنود چيزي بود كه تصورش را نمي‌كردم و حتي كوچك‌ترين سرنخي از اينكه آنها مي‌توانند من را ببينند و صدايم را بشنوند، نداشتم. فكر مي‌كردم در خانه‌ام كه شخصي است، نشسته‌ام با اینحال شخصي نبود. در آن وقت نمي‌دانستم به من اينقدر علاقه دارند، من آنقدرها براي آنها مهم نبودم. غیر از اين فكر مي‌كردم روماني آنقدر فقير است كه نمي‌تواند تجهيزات مراقبتي گران بخرد و خودشان هم نمي‌توانند آنها را توليد كنند. خيلي ساده بودم با این وجود كه آنها تجهيزات داشتند چون اين چيزي بود كه دولت خريد آن را انتخاب مي‌كرد. مردم بايد براي غذا در صف مي‌ايستادند با اینحال هرگز با كمبود ميكروفن مواجه نمي‌شديم.

نمي‌دانستم چه هستم

من ساعت نداشتم بنابراين بايد صبر مي‌كردم چهارمين قطار عبور كند تا من گاوها را به خانه ببرم. اين قطار ساعت هشت عبور مي‌كرد- تمام روز را در دشت و صحرا سپري كرده بودم. بايد از گاوها مراقبت مي‌كردم با اینحال گاوها اصلا به من احتياج نداشتند. آنها زندگي خودشان را مي‌كردند و مي‌چريدند و كمترين علاقه‌اي به من نداشتند.

 

آنها دقيقا مي‌دانستند چه موجوداتي هستند- با اینحال من چي؟ به دست و پاهايم نگاه مي‌كردم و نمي‌دانستم چه هستم. جسمم از چه تشكيل شده؟ آشكارا جسمم از موادي تشكيل شده كه با گاوها و گياهان دارای اختلاف است و دارای اختلاف بودن براي من سخت بود. به گياهان و حيوانات نگاه كردم و فكر آنها زندگي خوبي دارند، مي‌دانند چگونه زندگي كنند. بنابراين سعي كردم به آنها نزديك‌تر شوم.

 

با گياهان حرف مي‌زدم، مزه آنها را مي‌چشيدم مي‌دانستم هر كدام‌شان مزه‌شان شبيه به چيست. هر علف هرزي كه مي‌ديدم مي‌خوردم و به اين فكر مي‌كردم وقتي گياهي را بخورم به آن نزديك‌تر مي‌شوم و مي‌توانم به موجودي ديگر تبديل شوم، مي‌توانم گوشت و پوست را تغيير دهم، پوستم را به چيزي تبديل كنم كه بيشتر شبيه به گياه باشد و گياهان من را بپذيرند. با این وجود اين تنها تنهايي من بود كه با دل‌نگراني مراقبت از گاوها همراه مي‌شد.

 

بنابراين گياهان را بيشتر بررسي كردم، گل‌ها را مي‌چيدم و آنها را جفت يكديگر مي‌گذاشتم تا با يكديگر ازدواج كنند. هرچه مي‌دانستم مردم انجام مي‌دهند، فكر مي‌كردم گياهان هم همان را انجام مي‌دهند. تصور مي‌كردم آنها چشم دارند و شب‌ها راه مي‌روند و درخت ليندن نزديك خانه‌مان به ملاقات درخت ليندن روستا مي‌رود.

لینک

به این پست امتیاز دهید.
علاقه۰عدم علاقه۰
منابع : ناموجود
نویسندگان : ناموجود

تبليغات تبليغات تبليغات تبليغات