کد خبر : 42109
تاریخ انتشار : شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۶ - ۲۲:۳۲
11 views بازدید

«هملت» این روزهای «تئاتر شهر» سیاسی نیست

اگر به تئاتر علاقه مندید خبر «هملت» این روزهای «تئاتر شهر» سیاسی نیست را مطالعه کنید و در صورت علاقه با دوستان خود به اشتراک بگذارید. از اینکه با ایران پی پر هستید به خود میبالیم روزنامه شهروند – عباس غفاری: به احتمال شکسپیر بزرگ در آن سال هایی که قلم در دست داشت و می نوشت فکرش را هم نمی کرد روزی فرا برسد که […]

اگر به تئاتر علاقه مندید خبر «هملت» این روزهای «تئاتر شهر» سیاسی نیست را مطالعه کنید و در صورت علاقه با دوستان خود به اشتراک بگذارید. از اینکه با ایران پی پر هستید به خود میبالیم

روزنامه شهروند – عباس غفاری: به احتمال شکسپیر بزرگ در آن سال هایی که قلم در دست داشت و می نوشت فکرش را هم نمی کرد روزی فرا برسد که علاقه مندان به هنر تئاتر شیفته کارهای ایشان باشند و بسیاری از هنرمندان این شاخه از هنر برای اجرای متن های ایشان با شیوه ها و اقتباس های مختلف تلاش کنند. «هملت» با اسم یکی از کارهای این نمایشنامه نویس شهیر اکنون به پرفروش ترین کار ایشان مبدل شده و در ایران هم کارگردان هایی هستند که به اجرای آثارش اقبال فراوانی نمایش داده اند. آرش دادگر یکی از این کارگردان های اسم آشنای تئاتر ماست که چندی قبل نمایشنامه هملت را با اقتباسی مدرن و دارای اختلاف به مرحله اجرا قرار داده است. گروه نمایش «هملت» به کارگردانی آرش دادگر، در روزهای پایانی سال ٩٥، تازه ترین تمرین‌های خود را پشت سر گذاشتند تا فورا بعد از تعطیلات نوروز و از ١٧ فروردین‌ماه در سالن اصلی تئاتر شهر میزبان علاقه‌مندان به تماشای نمایش‌های کلاسیک باشند.

 

 

 

اکنون بیش از یک ماه است که دوستداران تئاتر به تماشای این نمایش نشسته اند. آرش دادگر سال ٩٢ با نمایش «هملت» در ٣٢ امین جشنواره تئاتر فجر خوش درخشید و حدوداً موفق شد جدی ترین جوایز آن دوره جشنواره را به مالکیت خود درآورد. بعداز آن دادگر این نمایش را سال ٩٣ در تماشاخانه ایرانشهر به روی صحنه برد و با استقبال بی‌مانند مخاطبان مواجه شد. نمایش «هملت» با استناد به متن جاودانه ویلیام شکسپیر به نویسندگی شهرام احمدزاده، کارگردانی آرش دادگر و بازی مهران امام‌بخش ،حسام منظور، بهروز کاظمی، عمار عاشوری، علیرضا آرا، امین طباطبایی، شبنم فرشادجو، پانته‌آ پناهی‌ها، مونا فرجاد، امیر رجبی و اسمعیل صالحی، رسول مکوندی، نامیرا حفیظی، رضا کشمیر هر روز ساعت ١٩:٣٠ در تالار اصلی تئاتر شهر به صحنه می‌رود. با دادگر پیرامون به روی صحنه رفتن «هملت»اش گفت وگو کرده ایم:

علاقه شما به نمایشنامه‌های کلاسیک بیشتر از نمایشنامه‌های معاصر است. علتش چیست و چرا در مسیر کاری‌تان کمتر بنمایش درآمده که به سوی متن‌های معاصرتر بیایید؟

معتقدم که قبلی یک چیز پنهانی در خودش دارد و نویسندگان قبلی هم بیشتر سعی کرده‌اند مطالب خود را پنهان کنند و به همین‌خاطر یک حالت و ساحت چندوجهی و چندگانه بوجود آمده که کشف آن فضاهای تازه ای را ایجاد می‌کند. برعکس، نمایش‌های حال حاضر مطالب خودشان را خیلی سرراست و واضح بیان می‌کنند و در بعد روانشناسانه کاراکتر وارد می‌شوند. علم روانشناسی تاثیر فراوانی در متون معاصر دارد که آن فضا شرایط مناسبی را برای کارگردان در جهت تولید‌وساز مناسبات بین اشخاص ایجاد نمی‌کند. نمایشنامه‌های معاصر خیلی واضح بیان می‌کنند که منظورشان چیست، در شرایطی که از کشف رمز کردن لذت می‌برم.  معتقدم که در قبلی چیزی می باشد که می‌تواند حال ما را دگرگون کند. سر وقت متن معاصر نرفته‌ام، چون احساس می‌کنم که صرفا دارم تکست را اجرا می‌کنم و به نوعی کارگردان چیز تازه ای برایم ندارد.

در کارهای معاصر بیشتر نویسنده قابل مشاهده است. آن فرضیه‌ای که آلن بدیو بیان می کند، در تئاتر معاصر برایم نبود. عاشق این هستم که امر نامرئی را مرئی کنم و به همین خاطر به سوی متون کلاسیک رفتم، با این وجود در نتیجه در اجرا و مناسبات تازه حال حاضر. نمی‌خواهم که مابه‌ازای تاریخی ایجاد کنم، حتی می‌خواهم اثر را تاریخی کنم، یعنی انگار که اتفاقات متون کلاسیک در همین امروز هم دارد رخ می‌دهد. کدهای فراوانی وجود داشت که در این سال‌ها مرا به نمایش کلاسیک نزدیک‌تر کرد. بررسی ها شخصیت‌ها و کارگردان‌های مشهور دنیا مرا متوجه کرد که آنها هم از قبلی سرچشمه می‌گیرند و براساس قبلی اتفاقات حال را بیان می‌کنند. علاقه به فیزیک علي الخصوص فیزیک نجوم نیز در انتخاب میان کلاسیک و معاصر به من کمک کرد. از ابتدا دهه ٨٠ تصمیم گرفتم برنامه‌هایم بازخوانی و دراماتورژی روی متون کلاسیک باشد، منتها برای به صحنه درآوردن مناسباتی تازه.

خیلی از نمایشنامه‌نویسان کلاسیک مانند شکسپیر و سوفوکل در دوره خودشان مدرن بوده‌اند. جالب این است که شما حتی به اشتراک نمایشنامه‌نویسان معاصر هم سراغ آدم‌های مدرن نرفته‌اید. منظورم نمایشنامه‌نویسان مدرنی است که در آثارشان یک جور کشف و شهود می باشد.

آنها حاصل شرایط خودشان بودند. مثلا آرتور کوپیت بطور کلی حاصل شرایط خودش است و این شرایط ربطی به ایران ندارد که بشود نمایشنامه‌های کوپیت را در ایران اجرا کرد. این شرایط را درنظر می‌گیرم که آیا تنها می‌خواهم یک نمایشنامه از فلان نویسنده معاصر دنیا اجرا کنم یا می‌خواهم کشفی از آن برای مجهولات امروز خودم و تماشاگر به اجرا درآورم؟ نمایش را برای مردم خودم اجرا می‌کنم، نه مردم جاهای دیگر. آرتور کوپیت نمایشنامه‌نویس خیلی خوبی است، با این وجود اگر من کارهای ایشان را اجرا کنم، کدام مجهولات سرزمین مرا کشف خواهد نمود؟ نوشته‌های آرتور کوپیت حاصل شرایط وحشتناک و مدرنیته جامعه سرمایه‌داری آمریکاست که در آن عواطف و احساسات از بین رفته و مناسباتی که در آن می باشد، در یک سطح دیگر اتفاق می‌افتد. اگر بخواهم سر وقت میلر بروم، آن هم برای ٧٠‌سال پیش و مرتبط به جامعه بحرانی آمریکاست.

 

نمی‌خواهم صرفا یک تکست را اجرا کنم، حتی در جستجوی انسان هستم، انسانی که پرسشگر است، جست‌وجو می‌کند و از کشف‌کردن و دانستن لذت می‌برد. انسانی که نکات از کلیات برایش مهم‌تر است و دایما دچار تغییر می‌شود. انسانی که هیچ‌وقت نمی‌تواند یک چیزی را تا ابد به یک حالت نگه دارد. این را می‌داند که هر چیز سخت و استواری دود می‌شود و به هوا می‌رود. خیلی علاقه مندم که نمایشنامه «در انتظار گودو» ساموئل بکت را اجرا کنم، با این وجود می‌گویم که الان زود است و باید به آن سن، درک و دریافت برسم که بتوانم از روش اجرا اتفاقاتی را ایجاد کنم که تماشاگر متوجه در باب خودش بشود. به باور من تئاتر آن چیزی نیست که روی صحنه دارد اتفاق می‌افتد، حتی تئاتر آن چیزی است که در فکر تماشاگر شکل می‌گیرد.

 

شکسپیر در ناخودآگاه من است 

درواقع شما معتقدید که نمایشنامه‌نویسانی مانند شکسپیر، سوفوکل و شیلر فرامیهنی‌تر از افرادی چون میلر و ویلیامیز بودند؟

بله. به این مسئله معتقدم که شکسپیر به خوبی کتاب مقدس را بلد بوده، با این وجود هیچ‌وقت نخواسته آن را کار کند. ایشان مکانیزم و سیستم داخل مناسبات و رفتار را کشف کرده و در نمایشنامه‌هایش قرار داده است. در هر نمایشنامه‌ شکسپیر می‌شود تمام جهان را دید. ما وقتی به مکبث و لیدی مکبث می نگریم، آدم و حوا را می‌بینیم. یک زمانی یکی از اساتید عزیزم می‌گفتند که اگر می‌خواهی حافظ را بفهمی، معنایش نکن و برو کتاب «بندهش» را بخوان، بندهش را که بخوانی، حافظ را هم می‌فهمی.

برای شما هم جالب است؟ :  «آینه‌های روبه‌رو»؛ روایتی عاشقانه از سرگذشت انقلاب

 

حافظ آن چیزهای سطحی که می‌گوییم نیست. حافظ در باب خلقت و انسان است و در اشعارش می‌خواهد به مجهولات موجود جواب بدهد، با این وجود پاسخی پیدا نمی‌کند، از اینرو آنها را عنوان می‌کند تا ممکن است کس دیگری برای‌شان پاسخی بیابد. این پرسش‌ها هنوز هم پا برجا هستند و برای همین جاودانه مانده‌اند‌. مانند بازی فوتبال می‌ماند. خیلی از بازی‌های گروهی به رکورد رسیدند، با این وجود فوتبال هیچ‌وقت به رکورد نمی‌رسد، چون هیچ‌چیزی در آن قابل پیش‌بینی نیست و نقطه پایانی ندارد. خیلی چیزها دست‌به‌دست هم می‌دهند تا یک توپ وارد دروازه شود. فوتبال یک ورزش دراماتیک است که امکان دارد شما ٩٠دقیقه نتوانید یک توپ را وارد یک دروازه هفت متری کنید. تئاتر هم برایم همین حالت را دارد و تماشاگر نباید بداند که چه زمانی، چه اتفاقی می‌افتد.

با اینحال آیا مثلا در نمایشنامه‌ «مرگ فروشنده» آرتور میلر هم همین اتفاق رخ نمی‌دهد؟

بله، با اینحال آن نمایشنامه آن‌قدر کار شده که دیگر نمی‌شود به سراغش رفت. پارسال که نمایش «اودیسه» را کار می‌کردم، یک دوستی از من پرسید که چرا این کار را روی جریان رستم و اسفندیار انجام نمی‌دهید؟ جوابم این بود که آنها انسان نیستند و موجوداتی کامل‌ هستند که نمی‌شود تصور کرد در شکل یک نمایش دربیایند. علاقه مندم یک نمایشی بسازم که تماشاگر وقتی آن را می‌بیند، فکر کند که اتفاقاتش همان اتفاقات روز جامعه خودش است که با آنها دست‌وپنجه نرم می‌کند.

بهتر نیست که این‌طور بگوییم که آدم‌های متون هملت، اودیسه یا مکبث، انسان‌های مدرن و پیچیده‌ای هستند که این مدرن بودن و پیچیدگی در رستم و اسفندیار قابل مشاهده نیست؟

دقیقا. یک لحظه نمی‌توانم رستم را بدون کلاه خود، ریش و گرزش تصور کنم. نمی‌توانم تصور کنم که رستم در رختخواب یا در دستشویی چطوری است و به چه نحو غذا می‌خورد. در باب شخصیتی چون رستم، یک انسان نمی‌بینم، یک ابرانسان می‌بینم که خطا نمی‌کند.

با اینحال رستم با فروکردن خنجر در پهلوی سهراب، کاری می‌کند که یک آدم به قول شما ثابت و ساکن اسطوره‌ای نمی‌تواند انجام دهد.

برای این‌که رستم محکوم به این است که پایه‌های حکومت را قوی نگه دارد. سهراب توصیه می‌دهد که با همدیگر حکومت را به دست بگیرند، با اینحال رستم قبول نمی‌کند، چون خودش را تنها نگه‌دارنده حکومت می‌داند. چنین داستانی چیزی برای امروز جامعه ما ندارند، در شرایطی که اودیسه برای من انسان امروز است. ایشان دست به خطاهای فراوانی می‌زند، با این وجود در آخر باز هم دلش می‌خواهد پیش زن و بچه‌هایش برگردد، چون اودیسه را خانواده‌اش زنده نگه می‌دارد. اودیسه می‌داند که دارد خطا می‌کند و اتفاقا خودش را با آگاهی در این موقعیت قرار می‌دهد که خطا را انجام دهد. اودیسه در بازی بین زندگی و مرگ قرار گرفته که این برایم دقیقا انسان امروز است.

 

شکسپیر در ناخودآگاه من است 

درواقع شما نمایشنامه‌ها و به باعث آن کاراکترها را براساس کنشی که در انتخاب میان دوچیز دارند، انتخاب می‌کنید؟

کنش جست‌وجوگری و تردیدداشتن. آدم‌هایی که انتخاب کرده‌ام، هرکدام می‌خواهند به نتایج مطلوب خود برسند. مکبث راضی نمی‌شود که به همین راحتی دانکن را بکشد و برای کشتن ایشان به‌دنبال دلیل می‌گردد یا هملت تا برایش محرز نشود که عمویش دلیل مرگ پدرش شده، نمی‌تواند کاری کند. اگر از جهت لکانی به آن نگاه کنیم، آدم‌های نمایش‌های من، میل را نامحدود کرده و لحظه را عقب می‌اندازند تا به خواسته خودشان برسند. این چندوجهی بودن و ارزش لحظه در نمایشنامه‌های دیگر قابل مشاهده نیست. لحظه و مکان برایم خیلی مهم است.

جالب است که این را می‌گویید چون در همین نمایش هملت یا در خیلی از کارهای دیگری که تلاش نموده‌اید، انگار که اتفاقا بعد زمانی نیست و شما آن را به عمد برداشته‌اید. مثلا در نمایشنامه‌های «کالون و قیام کاستیلون»، مکبث و هملت، شکسپیر لحظه را برای ما معین کرده، با اینحال شما بعد لحظه آن را برداشته و بیشتر به بعد مکان توجه دارید.

با این وجود این‌طور هم نیست که بطور کلی لحظه را از بین ببریم. معتقدم که عملا همه چیز تابعی از لحظه است. نمی‌خواهم که از لحظه مکانیکی استفاده کنم، حتی لحظه مورد توجهم، لحظه ادراکی است که آن را نمی‌شود در یک قالب قرار داد و به مچ بست یا روی دیوار قرار داد. این مانیفست من است که وقتی داریم به آسمان می نگریم، انگار که نگاه‌مان به قبلی‌ای است که ممکن است خیلی وقت است ازبین‌رفته، با اینحال ما آن را می‌بینیم. ممکن است نور انفجار ستاره‌ای که محوشده تازه دارد به ما می‌رسد، با این وجود ما فکر می‌کنیم که آن ستاره همین اکنون می باشد، در شرایطی که واقعا خبری از آن نیست. در اصل ما در لحظه سوررئال قرار داریم، یعنی در آن واحد داریم لحظه را تکه‌تکه می‌کنیم.

یعنی یک‌جورهایی داریم به سوی تعریف‌های هولوگرافیک می‌رویم.

بطور کلی. قابلیت ها سخت‌افزاری تئاتر ما آن‌قدر ضعیف است که به من اجازه نمی‌دهد به آن برسم، با این وجود مطمئنا آلتو به آن رسیده که می‌تواند آن‌قدر راحت با ویدیو مپ یک‌سری عکس هایی را در صحنه ایجاد کند که تماشاگر را در آن واحد در گذر لحظه به عقب و جلو می‌برد. یا رابت لیپاژ هم همین‌طور. ایشان LED را کشف و با بهره برداری از آن صحنه را از هرچیزی خالی کرد و تنها نور در صحنه ماند و از روش آن وقت را جابه‌جا کرد. این موضوع درحالی می‌افتد که فکر تئاتر ایران هنوز به درک لحظه نرسیده است. ما چندین لحظه ازجمله لحظه اتفاق، ذهنی، جسمی، عاطفی و مکانیکی را داریم که همراه با یکدیگر کار و انسان را دچار دگرگونی و تغییر می‌کنند. با اینحال مکان کارکرد را به ما می‌دهد و دلیل می‌شود اگر شما در کافه هستید، حرکاتی که امکان دارد در قهوه‌خانه انجام دهید را انجام ندهید و آرام بنشینید، چون مکان آدم را تغییر می‌دهد. مکان چنین کاربردی دارد، با اینحال به نظرم بحث لحظه، بحث امر حقیقی مکان است که نمی‌توانیم آن را تولید کنیم و باید شرایطی را بوجود بیاوریم که خودش به‌وجود بیاید.

در نمایش هملت شما مکان را هم ثابت گرفته‌اید و انگار که تمام اتفاقات نمایش حتی مرگ روزنکرانس و گیلدسترن که در کشتی به وسیله هملت کشته می‌شوند هم در قلعه السینو و در قبرستان اجرا میشود.

همه آن آدم‌ها مرده‌اند و بدین دلیل است که ما نمایشنامه را با گورکن شروع کرده و با گورکن به انتهای می‌رسانیم. دنیا برعکس شده و مرده‌ها دارند از قبر بیرون می‌آیند و می‌خواهند از نو زندگی را تکرار کنند که نمی‌شود. یکی از دلایلش همین است که نمایش ما دایما در گورستان می‌گذرد.

برای شما هم جالب است؟ :  گفتگو با «فرهاد ناظرزاده‌کرمانی»، پدر تئاتر دانشگاهی ایران

با استناد به صحبت‌هایی که داشتید، پس چرا بازخوانی بوجود می‌آید و شما بازخوانی متن‌های شکسپیر را کار می‌کنید و نه خود آن متن‌ها را.

به‌خاطر آن‌که خوب نمایشنامه مرتبط به قبلی است و به جست‌وجوی مناسبات تازه هستم. متن شکسپیر این اجازه را به من می‌دهد که اتفاقات قبلی را در مناسبات تازه روابط اجتماعی امروز جامعه خودمان پیدا کنم. اگر می‌خواستم که خود متن شکسپیر را بدون بازخوانی کار کنم، کارم صرفا یک کار تاریخی بود، با اینحال در جستجوی این موضوع نبوده‌ام و برای همین یک خانم شکسپیرشناس ایرلندی به من می‌گفت که شما سه نمایشنامه از شکسپیر را طوری کار کردید که در دنیا اتفاق نیفتاده است، یعنی هیچ‌کس نیامده طوری از روی شکسپیر بنویسد که بازخوانی تازه هم شکسپیر باشد و هم نباشد. حقیقت این است که هیچ‌وقت نخواسته‌ام که از شکسپیر بیرون بیایم و شکسپیر برایم همان کتاب مقدس است، با این وجود می‌گویم که شکسپیر آن‌قدر می‌تواند به من دانایی بدهد که باعث افزایش بیشترم شود.

 

دارم از شکسپیر تغذیه می‌کنم و نمی‌خواهم ایشان را عوض کنم یا از ایشان بهتر شوم، حتی شکسپیر منبع من است تا جهان امروز را تغییر دهم. اگر بخواهم دقیقا خود شکسپیر را کار کنم، مطمئنا درجه ٨ خارجی هستم، چون آن مناسبات مرتبط به جامعه من نیست. در لهستان و ایتالیا می‌گویند که شکسپیر مرتبط به فرهنگ ما است، تو چگونه متوجه‌اش شدی؟ تو آن را جوری کار می‌کنی که  می‌گویم بروم و یک باز هم آن را بخوانم. شکسپیر نخواسته همه چیز را بگوید، چون ایشان استاد پارادوکس است و لایه‌های زیرینی در متن قرار داده که مخاطب باید آن را کشف کند. عاشق آن لایه‌های زیرین و صحنه‌های ناپیدایش هستم، به همین خاطر در بازخوانی در جستجوی کالبدشکافی متن می‌روم.

 

شکسپیر در ناخودآگاه من است 

در بازخوانی نمایشنامه‌هایی که شما کار می‌کنید، متن‌ها بعد از بازخوانی و دراماتورژی، بشدت اکنونی می‌شوند و نشانه‌های سرزمینی هم پیدا می‌کنند. خودتان در جستجوی این موضوع هستید یا این اتفاقات در ناخودآگاه‌تان می باشد؟

در ناخودآگاهم می باشد. از ١٢سالگی به دلیل کتابخانه بزرگی که در خانه‌مان بود، شروع کرده‌ام به خواندن. از همان لحظه رمان و جریان می‌خواندم. یک‌سری کتاب در خانه ما ممنوعه بود و نمی‌گذاشتند که آنها را بخوانم، چون خوب سنم نبود، با اینحال روی خواندن آنها پافشاری می‌کردم. کتاب «زوربا» یکی از آنها بود که با اصرار آن را در ١٤سالگی خواندم یا کتاب «برادران کارامازوف» هم همین‌طور. هنوز هم حسرت خواندن کتاب «سال‌های ابری» را می‌خورم که مچم را دریافت کردند و نگذاشتند که آن را بخوانم و آن کتاب بایگانی شد. الان دیگر دوست ندارم آن را بخوانم، با این وجود آن وقت برایم دلنشین بود و جهان‌بینی باورنکردنی داشت. سری‌ای از تمام چیزهایی هستم که دیده‌ام، خوانده‌ام و شنیده‌ام.

کشف و شهودهایی که در نمایش‌های شما می باشد، در خود متن وجود داشته یا در تمرین بوجود می‌آید؟

در هر دوی آن. این موضوع از متن شروع شده و تا انتهای اجرا ادامه دارد و بازهم تفاوت اتفاق می‌افتد. نمی‌توانم یک متن را بگیرم و صرفا همان را کار کنم، چون در آن صورت دیگر آن متن جهان من نیست. معتقدم که باید به نوعی کارگردان هم‌پای نویسنده روی متن کار کنم تا بهترین اتفاق ممکن بیفتد و آن چیزی که مد نظرم است به روی صحنه برود.

در چنین موقعیتی، به‌نظر نمی‌آید که نویسندگان سر تمرین‌های شما حاضر باشند.

بله. بیشتر موقع‌ها نمی‌آیند. درواقع توافق می‌کنیم که خوب است نیایند، چون می‌دانم که نویسنده چه زجری می‌کشد وقتی همه چیز متن را به هم می‌ریزم. شهرام احمدزاده عزیز متن هملت را چهاربار بازنویسی کرد و در اجرایم از هر چهارمتن استفاده کردم. امیر طباطبایی هم روی اودیسه دو‌سال وقت گذاشت. با این وجود اودیسه متنی بود که کمتر از متن‌های دیگر آن را تغییر دادم، با اینحال این موضوع در باب هملت زیاد رخ داد و جابه‌جایی‌های فراوانی در متن صورت گرفت. متن اودیسه را خیلی تغییر ندادم و به روی صحنه بردم، با اینحال اگر قرار باشد آن را الان کار کنم، حتما متن را تکه‌پاره خواهم کرد و همه چیز آن را جابه‌جا می‌کنم. معتقدم که باید یک دور در متن قوس زد و کشفش کرد و سپس آن را به روی صحنه برد. الان اگر اودیسه را از نو کار کنم، با آن دنیا را فتح خواهم کرد.

در اجرای هملت به کارگردانی شما، تمام کاراکترهای نمایش پرسش دارند و کنشگر و دچار تردید هستند و به‌خاطر پیداکردن و کشف پرسش‌های خودشان دست به یک‌سری کارها می‌زنند، درصورتی‌که در نمایشنامه هملت شکسپیر، این شدت از کنشگری و جست‌وجوگری در کاراکترها قابل مشاهده نیست. آیا این موضوع هم به همان بحث‌مان برمی‌گردد که آدم‌های معاصر مکررا در جستجوی پرسش‌های خودشان می‌گردند؟

 واضح و رک می‌گویم که هرچه در نمایش  می باشد، از داخل خود نمایشنامه شکسپیر آمده است. ما هیچ‌چیز را از بیرون از متن هملت شکسپیر نیاورده‌ایم. کاراکترهای نمایش در متن شکسپیر هم همین پرسش‌ها را دارند، با این وجود با این اختلاف که پرسش‌ها ناپیدا هستند. مثلا در متن شکسپیر، پولونیوس دخترش اوفلیا را می‌آورد و بیان می کند این کتاب را در دستت بگیر و در راهرو بمان تا وقتی که حضرت هملت رد شدند تو را ببینند، ولی باید گفت ایشان در درون خودش بیان می کند که این کار یک رفتار شیطانی است. وقتی که هملت و اوفلیا خلوت می‌کنند، آیا کسی در آن‌جا می باشد؟ به ذهن خطور می کند که نه، با اینحال شکسپیر بیان می کند که آدم‌هایی در آن‌جا وجود دارند. با این وجود شکسپیر دیالوگی نگذاشته که واضح شود کسی در آن‌جاست، با اینحال این کار را با کدگذاری انجام داده که این کدها را باید مخاطب کشف کند. واضح است که اوفلیا قبل از این هم به خلوت هملت رفته، با این وجود این‌بار خود را دلچسب کرده و با یک کتاب در محضر ایشان قرار گرفته که هملت باور می یابد این موضوع یک تله است.

 

ایشان شروع می‌کند به فحاشی به اوفلیا. بیان می کند که تو یک فاحشه‌ای و مانند همه زنان دیگر مردها را به مسخره می‌گیری و گول‌شان می‌زنی. هملت پنج مرتبه به اوفلیا بیان می کند که برو به صومعه، یعنی برو فاحشه شو. در آن لحظه پولونیوس در خانه است و بیننده و ناظر آن اتفاق، با اینحال آیا پولونیوس بعد از دیدن صحنه فحاشی هملت به دخترش از محلی که پنهان شده بیرون می‌آید؟ خیر. ایشان پشت یک پرده قرار گرفته و تنها گوش می‌دهد. این مناسبات برایم دلنشین است. شکسپیر در آن واحد چند صحنه را به مخاطب نشان می‌دهد، با اینحال خودش بیان می کند که شما در آن لحظه تنها هملت و اوفلیا را در خانه می‌بینید و بقیه پنهان هستند. این رابطه کوانتومی که همه را به هم وصل کرده را در متن‌های دیگر نمی‌بینم. در نمایشنامه هملت، پولونیوس خیلی ساده کشته می‌شود، با اینحال به بهانه کشته‌شدن ایشان بحران قیام اتفاق می‌افتد و لایریتس (فرزند پولونیوس) قیام می‌کند، یعنی یک‌نفر در یک‌جایی می‌میرد و فرزندش در جای دیگری قیام می‌کند.

برای شما هم جالب است؟ :  نمايش «مفيستو»؛ نمایش پیمان با شیطان

 

شکسپیر در ناخودآگاه من است 

کلادیوس اگر هملت اول را می‌کشد به‌خاطر این است که تاحدودی دانمارک را از یک دیکتاتوری نجات دهد، با اینحال انگار که خود ایشان هم به یک دیکتاتور دیگر مبدل می‌شود. نظر شما چیست؟

اتفاقا این‌طور نیست. کلادیوس شاه‌بودن را بلد نیست. ایشان کسی است که وقتی می‌خواهد به نیروهایش چیزی بگوید، از آنها خواهش می‌کند و کار به نقطه ای می‌رسد که زیردست‌هایش به ایشان می‌گویند که سرورم چرا از ما خواهش می‌کنید؟ شما باید دستور بدهید. کلادیوس دیکتاتور نیست با اینحال اشتباهات فراوانی انجام می‌دهد، چون شاه‌بودن را بلد نیست، در شرایطی که هملت دوم یک دیکتاتور به تمام معناست. این دیکتاتوری در رفتار ایشان قابل مشاهده است که به همه توهین می‌کند. ایشان به پولونیوس توهین می‌کند، اوفلیا را از خودش می‌راند و عمویش کلادیوس را هم با واژه‌های ناپسند تخریب می‌کند. هملت دوم دایما واژه تولید میکند و به زبان می‌آورد.

 

ایشان می‌خواهد عمویش را بکشد با اینحال قصدش این است که این کار را طوری انجام دهد که چیزی گردن ایشان نیفتد. هدفش مطمئنا پادشاه‌شدن است. کلادیوس سعی می‌کند ایشان را پیش خودش نگه دارد. بیان می کند که تو همین جا بمان و برادرزاده و جانشین ما باش و این وعده را به هملت می‌دهد که تو ولیعهدم هستی. دلیل نگه‌داشتن هملت هم این است که اگر هملت برود، برای کلادیوس دردسر درست می‌شود، با اینحال از جهت دیگر، ماندن هملت هم بهمراه دردسر است، چون هملت قصد انتقام‌گرفتن دارد و سعی می‌کند که کلادیوس را بکشد.

یکی از صحنه‌های بنیادی نمایشنامه هملت، صحنه حضور گروه بازیگران دوره‌گرد و نمایشی است که آنها بازی می‌کنند تا هملت از عمویش به نحوی مچ‌گیری کند. شما آن صحنه را هم دارای اختلاف از متن اصلی درآورده‌اید. نمایش را طوری درآورده‌اید که انگار دارد یک فیلم روی پرده سینما به نمایش درمی‌آید و همه آن را تماشا می‌کنند و اتفاقا کلادیوس که نمایش برای مچ‌گیری از ایشان دیزاین شده، اصلا چیزی متوجه نمی‌شود و واکنشی نشان نمی‌دهد که هملت باور کند که ایشان پدرش را کشته است. با اینحال این موضوع در جای دیگری می‌افتد، یعنی انگار که شما قصد کرده‌اید تماشاگر را یک جای دیگر حیرت زده کنید. این‌طور نیست؟

صحنه تله‌موش یکی از صحنه‌های دلنشین نمایشنامه هملت است که مورد استقبال کارگردان‌ها قرار می‌گیرد. وقتی راجع به آن صحنه فکر می‌کردم، متوجه یک گاف بزرگ شدم. آن گاف هم این است که کلادیوس و همگان از زاویه‌ای به نمایش نگاه می‌کنند که ما یا می‌توانیم آنها را به تماشاگران نشان دهیم یا اجرای تله‌‌موش را. درواقع یکی از این دو دسته، پشت به تماشاگران هستند. در باب نمایش برنامه‌ریزی‌شده هم هملت کاری می‌کند که کلادیوس واکنش نشان دهد، با اینحال همه از دیدن نمایش وحشت می‌کنند، در شرایطی که کلادیوس خوابیده‌ است! این نکته را هم از متن خود شکسپیر گرفتم. کلادیوس با دیدن آن نمایش هیچ چیزی نمی‌فهمد، چون مسئله کشته‌شدن هملت اول اصلا آن‌طوری نبوده که در نمایش آمده است. شما در نمایش می‌بینید که درست وقتی که اسم باغ می‌آید، کلادیوس بلند می‌شود، چون آن اتفاق در باغ افتاده، نه با زهر و در خواب.

موضوع دیگری که در نمایش شما می باشد، عملگرابودن گرترود است که در نمایشنامه اصلی کمتر قابل مشاهده است. گرترود در اجرای شما حتی یک جاهایی به هملت و بقیه هم اخطار می‌دهد که کار شما دانمارک را بسامان نمی‌رساند و دلیل نابودی آن می‌شود. گرترود در نمایش شما حتی این اختلاف را هم دارد که مرگش خودخواسته است و خودش تصمیم می‌گیرد که بمیرد. شما در بازخوانی هملت، گرترود را چگونه دیدید که این اختلاف‌ها در شخصیت ایشان ایجاد شد؟

در باب گرترود، همسرش هملت اول در مونولوگی بیان می کند که دایما درحال جنگ بودم و از ایشان غافل شدم. هملت پدر به خاطر آن‌که در جنگ بوده، از همسرش غافل می‌ماند و ایشان را تنها می‌گذارد که با این وجود گرترود آزاد می‌شود. گرترود از شبح (هملت پدر) محبت ندیده، چون ایشان بیشتر از آن‌که شوهرش باشد، برایش خدا بوده است. به همین خاطر گرترود آزاد می‌شود و سیگار می‌کشد و بیان می کند که تو شوهرم نبودی. گرترود دوست دارد زندگی کند و بدین خاطر است که به هملت بیان می کند دانمارک از خون خسته‌شده بگذار که آرامش بگیرد. گرترود دوست دارد که زندگی و عشق کند، با اینحال در آخر متوجه می‌شود که این موضوع شدنی نیست، چون در دانمارک هیچ‌کس رستگار نمی‌شود.

در انتهای با استناد به نمایش‌هایی که شما با بازخوانی از کارهای کلاسیک به روی صحنه برده‌اید و آنها را حال حاضر و اکنونی کرده‌اید، فکر می‌کنید که بیشتر یک کارگردان اجتماعی باشید یا سیاسی؟

یک کارگردان اجتماعی- سیاسی. ما دایما در محیط سیاسی و اجتماعی هستیم. به باور من نشان دادن ناهنجاری‌های اجتماعی یا راهکاردادن در این مسئله کار تئاتر نیست. اتفاقاتی در جامعه ما می‌افتد که مرتبط به دوره‌های گذار است و کار تئاتر نیست که به آنها پرداخت کند، این کار را باید جامعه‌شناسان، مدیران برنامه‌ریز و سیاست‌گذاران انجام دهند، چون مسائلی هستند که امکان دارد چند‌سال بعد دیگر معضل نباشند. علاقه مندم نمایشی را به روی صحنه ببرم که اتفاقات امروز را بیان می‌کند، با اینحال تاریخ مصرف هم ندارد، از اینرو نمایش‌هایم هم سیاسی، هم اجتماعی و هم فرهنگی و تاریخی هستند و در جستجوی حل پیچیدگی‌ها و مجهولات جهان می‌گردند. به همین‌خاطر است که آن مونولوگ گفت‌وگوی اولیس با زئوس در سیاه‌چال را قرار داده‌ایم که بیان می کند: تو کجایی؟ تو حتی این‌جا هم نیستی…

امیدواریم این مقاله در باب تئاتر مورد استقبال شما قرار گرفته است. میتوانید با ابزارهای پایین دوستان علاقه مند به تئاتر را پیرامون این خبر مطلع نمائید.

لینک

به این پست امتیاز دهید.
علاقه۰عدم علاقه۰
منابع : ناموجود
نویسندگان : ناموجود

تبليغات تبليغات تبليغات تبليغات