کد خبر : 34671
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۶ - ۲:۳۰
10 views بازدید

چرا ریاکار می شویم و نقش بازی می کنیم؟

در این مقاله ترفندی برای آموزش توانایی زندگی برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان چرا ریاکار می شویم و نقش بازی می کنیم؟ .خواندن این مقاله را پیش نهاد مینماییم. هفته نامه کرگدن – علیرضا نجفی: گفت و گو با دکتر هدایت علوی تبار پیرامون ریا و پنهان کاری و نقاب به چهره زدن از لحاظ ژان پل سارتر؛ فیلسوف فرانسوی در کتاب «هستی […]

در این مقاله ترفندی برای آموزش توانایی زندگی برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان چرا ریاکار می شویم و نقش بازی می کنیم؟ .خواندن این مقاله را پیش نهاد مینماییم.

هفته نامه کرگدن – علیرضا نجفی: گفت و گو با دکتر هدایت علوی تبار پیرامون ریا و پنهان کاری و نقاب به چهره زدن از لحاظ ژان پل سارتر؛ فیلسوف فرانسوی در کتاب «هستی و نیستی» مفصل تر به این مسئله پرداخته است.

چرا انسان ها می خواهند آن چیزی که هستند نباشند و چرا پیوسته به چیز دیگری وانمود می کنند و خود حقیقی شان را پنهان می سازند؟ این مسئله را ژان پل سارتر، فیلسوف مشهور فرانسوی، در کتاب «هستی و نیست» به بحث قرار داده است. سارتر از واژه Mouvaise Foi برای بیان این نوشته استفاده می کند که عموما آن را ریاکاری ترجمه کرده اند.
بحث سارتر پیرامون ریاکاری یکی از نقاط عطف فلسفه اگزیستانسیالیسم است.

 

نایجل واربرتون در کتاب کارهای کلاسیک فلسفه می نویسد: «بررسی سارتر در باب روی و ریا بحق در مقام یکی از قطعات ماندگار فلسفه قرن بیستم ستایش های بسیاری برانگیخته است. در این جا قابلیت های ایشان با اسم فیلسوف، روانشناس و رمان نویس در کمال موفقیت با یکدیگر تلفیق می شوند و در این بررسی پدیدارشناسانه به ثمر می نشینند. طوری که بررسی های فلسفی خشک و انتزاعی زیاد در باب این مسئله هیچ کدام به گرد پای آن هم نمی رسند.» برای گفت و گو پیرامون معنی ریاکاری از لحاظ سارتر سر وقت دکتر هدایت علوی تبار رفتیم تا با بیانی ساده و به دور از معنی تخصصی برایمان پیرامون این مسئله بگوید.

 

ابتدا برای مان کمی از واژه ریاکاری یا خودفریبی در فلسفه سارتر بگویید و بفرمایید چرا سارتر سر وقت این مسئله می رود و این مسئله کجای برنامه فکری ایشان می گنجد؟


ابتدا باید اشاره کنم که به دلیل رعایت ملاحظات مجله، در بحث از خودفریبی در فلسفه سارتر از پرداختن به همه جنبه ها خودداری می کنم و تنها عده ای جنبه ها را شرح می دهم. اصطلاح Mouvaise Foi یکی از اصطلاحات بنیادی فلسفه سارتر است. در انگلیسی آن را به روش تحت اللفظی bad faith و به روش مفهومی Self- Deception و Insincerty ترجمه کرده اند.

به ذهن خطور می کند در زبان فارسی اولین معادلی که برای آن مقرر کرده شده «سوءنیت» است. با این وجود به نظر نمی رسد درست باشد، بدلیل آنکه سوءنیت آگاهانه صورت می گیرد با این وجود خودفریبی آگاهانه نیست. در ترجمه فارسی «هستی و نیستی» نیز که چندی قبل پخش شده برابر با «سوءنیت» استفاده شده است.

عده ای دیگر از برابر با های این اصطلاح در زبان فارسی عبارتند از: خودفریبی، ریا، تزویر، بی صداقتی، بدسگالی، دورویی، دروغ باوری و ایمان بد. اگر بخواهیم مفهومی ترجمه کنیم بهترین برابر با آن در زبان فارسی «خودفریبی» است. پیرامون خاستگاه بحث باید بگویم که سارتر فیلسوف آزادی است و ممکن است هیچ فیلسوف دیگری در تاریخ فلسفه به اندازه ایشان بر آزادی انسان تاکید نکرده باشد. بدین جهت وقتی از آزادی انسان بحث می کند، معضلات آن را هم بر می شمارد. ایشان شرح می دهد که چرا انسان ها آزادیشان را انکار می کنند و چرا نباید این کار را انجام دهند. خودفریبی یکی از راه های انکار آزادی است، چرا که آزادی مسئولیت بهمراه دارد و مسئولیت اضطراب آور است.

انسان وقتی آزاد باشد و خودش انتخاب کند، مسئول انتخاب هایش خواهدبود و تحمل بار مسئولیت هم دلیل اضطراب می شود. پس ما در این جا با یک زنجیره مواجهیم که از آزادی شروع می شود و با گذر از مسئولیت به اضطراب می رسد. از آن جا که اضطراب حالت ناخوشایندی است، سارتر اعتقاد دارد مردم با خودفریبی ریشه اضطراب را که آزادی است، می زنند. انسان ها آزادی خود را انکار می کنند تا از مسئولیت شانه خالی کنند و با این وجود از اضطراب رهایی یابند.

خاستگاه دوم بحث این است که از لحاظ سارتر زندگی انسان ها هیچ معنا، دلیل و ضرورت ندارد. انسانی که در این جهان زندگی می کند و وجود خود را غیرضروری می یابد، دچار پوچی می شود و احساس پوچی نیز تهوع آور است.

برای شما هم جالب است؟ :  راز پایکوبی اجنه در خانه نوعروس مشهدی

 

 چرا ریاکار می شویم و نقش بازی می کنیم؟

انسان ها از روش خودفریبی می خواهند دلیل و معنایی برای زندگی خود دست و پا کنند تا قادر باشند به زندگی خود ادامه دهند.

از اینرو از لحاظ سارتر ما در دو لحظه خودفریبی می کنیم: یکی وقتی که می خواهیم از احساس اضطراب که ناشی از مسئولیت است، خلاص شویم و دومی وقتی می خواهیم از احساس تهوع که معلول غیرضروری بودن و پوچی زندگی وجودمان است، فرار کنیم.

حال برویم سراغ تعریف خودفریبی. سارتر خودفریبی را به چه نحو تعریف می کند؟


خودفریبی همان شکلی که که از نامش پیداست، یک دروغ است. این دروغ به وسیله فردی دیگر به انسان گفته نمی شود حتی انسان خودش این دروغ را به خود بیان میکند. از اینرو در خودفریبی کسی که دروغ بیان میکند و کسی که به ایشان دروغ گفته می شود؛ یکی هستند. بدین جهت برابر با «ریاکاری» برای اصطلاح سارتر دقیق نیست؛ بدلیل آنکه در ریاکاری انسان به فرد یا مردم دیگر دروغ بیان میکند، نه به خودش. انسان ها در مواقع گوناگون خودفریبی می کنند؛ مثلا وقتی کسی رفتار زشتی انجام می دهد و آن را به چیزهایی مانند جبر محیط یا وراثت و مانند آن نسبت می دهد، دچار خودفریبی شده است.

ایشان به جای این که مسئولیت عملش را برعهده گیرد، آن را توجیه می کند. به علاوه از طرف دیگر کسی که عضو یک حزب است و عملی را صرفا به این دلیل که حزب از ایشان خواسته است، انجام می دهد و مسئولیت آن را برعهده حزب می گذارد، دچار خودفریبی است.

سارتر مرجع نهایی رفتار را خود انسان می داند و همه اتوریته های دیگر ار کنار می گذارد. هیچ کس نمی تواند برای انسان تصمیم بگیرد و برای ایشان تعیین تکلیف کند. در خودفریبی، انسان با سلب آزادی از خود، سیالیت خویش را از دست می دهد و ماهیتی ثابت پیدا می کند. این ماهیت ثابت در فلسفه سارتر مقابل آزادی قرار دارد. ماهیت ثابت خصوصیت اشیاست. برای نمونه سنگ ماهیت ثابتی دارد و همان است که هست. انسان با خودفریبی و دادن ماهیت ثابت به خود، آزادی خویش را انکار می کند و مبدل به یک شیء می شود.

یعنی فرد از وجود لنفسه مبدل بوجود فی نفسه می شود؛  درست است؟


بله؛ در فلسفه سارتر وجود به دو نوع لنفسه (برای خود) و فی نفسه (در خود) تقسیم می شود. وجود لنفسه همان انسان است و هر چیزی غیر از انسان وجود فی نفسه است. به بیان ساده تر، در خودفریبی «شخص» مبدل به «شیء» می شود.

 

چرا ریاکار می شویم و نقش بازی می کنیم؟

نتیجه این خودفریبی چیست؟

اگزیستانسیالیست ها وجود را به اصیل و غیراصیل تقسیم می کنند. آنان هدف نهایی انسان را رسیدن بوجود اصیل می دانند. از لحاظ سارتر انسانی که دچار خودفریبی است نمی تواند وجود اصیل داشته باشد. لازمه وجود اصیل این است که انسان به خودش دروغ نگوید. انسان اصیل با خودش روراست و صادق است. اتفاقا اصطلاح مقابل خودفریبی در فلسفه سارتر «صداقت» است.

اگر موافق باشید، برویم سراغ مثال هایی که سارتر از خودفریبی می زند.


سارتر چند مثال برای خودفریبی ذکر می کند که من دو مورد را شرح می دهم. اولین مثال پیرامون زن و مردی است که برای بار نخست با هم قرار ملاقات می گذارند. آن ها در کافه ای نشسته اند و مرد شروع به تعریف کردن از زن می کند. زن از مقاصد جسمی و جنسی مرد آگاه است، با اینحال خود را فریب می دهد و به خود می قبولاند که مرد واقعا شیفته کمالات ایشان شده است و از تعریف های مرد لذت می برد.

ایشان نمی خواهد بپذیرد که تعریف و تمجیدهای مرد متوجه بدن اوست، نه شخصیت ایشان و هدف مرد تصاحب این بدن است. بعد از مدتی مرد دست زن را می گیرد. در این جا زن با یک دوراهی مواجه می شود: یا باید دست را همان جا باقی بگذارد، یا آن را عقب بکشد. اگر راه اول را انتخاب کند درواقع مقاصد جنسی مرد را پذیرفته است، با اینحال اگر راه دوم را انتخاب کند رابطه به هم می خورد و از لذت تمجیدهای مرد محروم می شود.

برای شما هم جالب است؟ :  هیجان های مثبت و موثر زندگی

ایشان هیچ یک  از این دو را نمی خواهد. از اینرو می کوشد تا لحظه تصمیم گیری را تا آن جا که امکان دارد عقب بیندازد و این کار را بدین نحو انجام می دهد که دست خود را بی حرکت در دست مرد باقی می گذارد و اصلا توجهی نمی کند که دستش در دست اوست، گویی این دست دیگر دست ایشان نیست. تحت این شرایط دست ایشان یک شیء است در دستان مردم.

سارتر اعتقاد دارد که این زن در حالت خودفریبی قرار دارد بدلیل آنکه به خودش در خصوص مقاصد مرد دروغ بیان میکند. ایشان بدن خود را انکار می کند و با این کار آزادی رفتار و مسئولیت خود را در قبال اعمالش رد می کند. این زن دست خود را به یک وجود فی نفسه مبدل می سازد که فاقد آگاهی و با این وجود فاقد قدرت تصمیم گیری است.

مثال دوم پیرامون پیشخدمت کافه است. ایشان در رفتارش مبالغه می کند و خود را بیش از اندازه علاقه مند نشان می دهد. درواقع ایشان در حال انجام نوعی بازی است. ایشان نقش پیشخدمت کافه را بازی می کند. ایشان می خواهد یک پیشخدمت باشد و هرچه بهتر نقش خود را بازی کند، پیشخدمت بهتری خواهدبود.

در جامعه از پیشخدمت می خواهد که خودش را به نقشش محدود کند و از آن فراتر نرود، بدلیل آنکه پیشخدمتی که خود را بالاتر از یک پیشخدمت می داند برای خریدار قابل تحمل نیست. از اینرو ایشان می کوشد در شکل خودش برود و خود را در ان حبس کند، گویی نمی تواند چیزی جز یک پیشخدمت باشد.

 

 چرا ریاکار می شویم و نقش بازی می کنیم؟

 

ما در این جا نیز با فردی رو به رو هستیم که می خواهد خود را مبدل به یک شیء کند؛ یعنی یک فی نفسه که آگاهی، آزادی و مسئولیت ندارد. ایشان فکر می کند که چون پیشخدمت است باید به نحو مخصوصی رفتار کند و حق انتخاب ندارد. ایشان می داند که در نگاه دیگران تنها یک پیشخدمت است و دیگران از ایشان می خواهند تنها یک پیشخدمت باشد. از اینرو می کوشد خود را با نظر دیگران هماهنگ سازد و همان باشد که آنان فکر می کنند. بدین ترتیب، پیشخدمت آزادی خود را پنهان می سازد و خود را فریب می دهد.

مسئله نقش بازی کردن از موضوعاتی است که در کارهای سارتر بر آن تاکید شده است. انسان ها با فرورفتن در نقش های خود درواقع خودشان را فریب می دهند و تصور می کنند که چیزی جز نقش خود نیستند. نقشی که هر انسانی در زندگی بازی می کند، نقابی است که بر چهره می زند تا هویت حقیقی خود را پنهان سازد، تا آزادی و مسئولیت خود را انکار کند.

این نقاب ها دلیل می شود انسان ها نتوانند با یکدیگر با اسم شخص رابطه برقرار کنند. با این وجود، رابطه میان انسان ها رابطه میان شخص ها نیست، رابطه میان نقش هاست. دانشجو، استاد، زن، شوهر، پدر، مادر و خلاصه هر کس نقش خود را بازی می کند و نقاب ویژه خود را بر چهره دارد.

 

این نقش بازی کردن ها از دو جهت نمونه ای از خودفریبی هستند: از یک جهت آزادی انسان را برای تغییر و تکامل سلب می کنند و از جهت دیگر به زندگی انسان ،که فاقد هرگونه دلیل و نیازی است، دلیل و ضرورت می بخشند. برای نمونه پیشخدمت کافه وانمود می کند کسی نمی تواند به خوبی ایشان از خریداران پذبرایی کند و بدین جهت وجودش ضروری است، همزمان با اینکه درواقع نیازی ندارد. از لحاظ سارتر میان انسان ها کسی نیست که خود را برای کسی یا چیزی ضروری نینگارد.

لطفا پیرامون بحث روحیه جدیت و رابطه آن با خودفریبی کمی شرح دهید.


روحیه جدیت (The Spirit Of Seriousness) نوعی خودفریبی  است و عبارت است از این که شخص خود را تابع جهان بداند و احساس کند جهان بر ایشان سلطه دارد و می بایست از قوانینی پیروی کند که بیرون از ایشان قرار دارند. تحت این شرایط ارزش ها از بیرون بر شخص تحمیل می شوند. این بحث در بیشتر مواقع وجود داشته است که خاستگاه ارزش ها بیرون انسان است یا درون ایشان.

سارتر با هرگونه ارزش بیرونی مخالف است و باور دارد ارزش ها می بایست از درون خود انسان بجوشند. انسان جدی ارزش ها را مستقل از سوبجکتیویته بشری می داند. ایشان خودش را یک ابژه در نظر می گیرد نه یک سوژه و به نحوی رفتار می کند که گویی، مانند یک سنگ، عاری از هرگونه آزادی و مسئولیت است. اخلاقی که برمبنای ارزش های از قبل تعیین شده پایه گذاری شود اخلاق بنا شده بر خودفریبی است و مقابل اخلاق اصیل قرار دارد که در آن، انسان با رفتار خود ارزش را می آفریند.

برای شما هم جالب است؟ :  کاربردهای بینهایت سرگرم کننده نمک در منزل

اگر قرار باشد خود شخص ارزش هایش را بیافریند، آیا ما دچار نسبیت اخلاقی نمی شویم؟


اگر ما معیارهای بیرونی و پیشینی برای اخلاق داشته باشیم، اخلاق مطلق خواهیم داشت؛ مانند ده فرمان که فرد یهودی نمی تواند در باب آن ها چون و چرا کند، حتی تنها باید به آن ها رفتار کند. با اینحال اگر معیارهای ما درونی و پسینی باشند با استناد به تنوع انسان ها اخلاق ما نسبی خواهدبود.

 

 چرا ریاکار می شویم و نقش بازی می کنیم؟
سارتر به اخلاق نسبی اعتقاد دارد و براساس آن امکان دارد یک رفتار واحد برای شما خوب و برای من بد باشد. انسان تابع ارزش ها نیست، خالق ارزش  هاست. معیار خوبی رفتار صداقت است. اگر من از خودفریبی بپرهیزم و صادقانه عملی را به اجرا درآورم آن رفتار برای من درست است.

در کارهای ادبی سارتر مدلهای خودفریبی کدامند؟


از میان کارهای متعدد به دو اثر اشاره می کنم: سارتر در رمان «راه های آزادی» فردی همجنس گرا به اسم دانیل را به تصویر می کشد که در نگاه دیگران آرامش پیدا می کند؛ بدلیل آنکه آنان ایشان را آن گونه که هست می بینند. ایشان در مصاحبت با دیگران که راز ایشان را می دانند، شخصیتی ثابت پیدا می کند و گرچه خود را نفرت انگیز می یابد، می خواهد صرفا همین تصویر باشد. ایشان می خواهد در قلمرو وجود فی نفسه یک همجنس گرا باشد، همان شکلی که که بلوط بلوط است.

به عبارت دیگر ایشان می خواهد یک شیء با ماهیتی ثابت باشد. دانیل در نامه ای که به دوستش، ماتیو، می نویسد ارزش وجود دیگری را در هویت پیداکردن انسان متذکر می شود. با اینحال این کار مشکلاتی در پی دارد: از یک سو جامعه به انسان اجازه نمی دهد که خود را آن گونه که هست به مردم دیگر نشان دهد. برای نمونه، دانیل نمی تواند به زنش بگوید که همجنس گرا است. وانگهی هیچ کس به انسان آن قدر نزدیک نیست که همه رذایل ایشان را بشناسد  و در بیشتر مواقع همراه ایشان نیست که همه خطاهایش را ببیند. بدین خاطر، دانیل به یک نگاه دائمی نیاز دارد که پیوسته ایشان را ببیند. بدین سان ایشان به دیگری مطلق روی می آورد.

دانیل در خودفریبی به سر می برد، بدلیل آنکه به جای این که متکی به خود باشد، با نگاه دیگری، چه بشری چه الهی، به خود هویت می بخشد. ماتیو، که معلم فلسفه و ملحدی روشنفکر است، نامه دانیل را از پنجره قطار بیرون می اندازد و بیان میکند: «چرندیات کهنه».

رابطه این خودفریبی با از خودبیگانگی چیست؟


از خود ببگانگی یکی از نتایج خودفریبی است. انسانی که آزادی و استقلال خود را انکار می کند و خود را تابع و پیرو می سازد، هویت بشری خود را از دست می دهد و از خودش بیگانه می شود. چنین انسانی مسیر زندگی اش را خودش تعیین نمی کند و سرنوشت خود را در دست ندارد، حتی همه چیز از بیرون بر ایشان تحمیل می شود و ایشان صرفا منفعل و پذیرنده است.

منبع این مقاله

به این پست امتیاز دهید.
علاقه۰عدم علاقه۰
منابع : ناموجود
نویسندگان : ناموجود

تبليغات تبليغات تبليغات تبليغات