کد خبر : 40885
تاریخ انتشار : سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶ - ۲۲:۱۹
14 views بازدید

گزیده سخنرانی «آیدین آغداشلو» در تورنتوی کانادا

درمورد ادبیات در خبرها آمده گزیده سخنرانی «آیدین آغداشلو» در تورنتوی کانادا . میتوانید با “ایران پی پر” همراه باشید تا این خبر را بیشتر بخوانید. خبرگزاری ایلنا: آیدین آغداشلو چندی قبلً در تورنتوی کانادا، در گالری آرتا در دست به همسرش، پیرامون‌ی ادبیات معاصر ایران سخنرانی‌ای داشت. به صحبت همسرش، این هنرمند سه ماهی است که در تورنتو به سر می‌برد. همسر این هنرمند […]

درمورد ادبیات در خبرها آمده گزیده سخنرانی «آیدین آغداشلو» در تورنتوی کانادا . میتوانید با “ایران پی پر” همراه باشید تا این خبر را بیشتر بخوانید.

خبرگزاری ایلنا: آیدین آغداشلو چندی قبلً در تورنتوی کانادا، در گالری آرتا در دست به همسرش، پیرامون‌ی ادبیات معاصر ایران سخنرانی‌ای داشت. به صحبت همسرش، این هنرمند سه ماهی است که در تورنتو به سر می‌برد. همسر این هنرمند بیان می کند: آیدین آغداشلو نقاش و نویسنده است. اولین مقاله‌اش را در ۲۳ سالگی در مجله‌ی اندیشه و هنر پخش می‌کند، و مقاله‌نویسی ایشان هم‌چنان ادامه دارد. ایشان تقریبا ۶۰۰ مقاله نوشته، و چاپ کرده. سری‌ی مقالاتش به روش سری‌‌ای ۸ جلدی چندی قبلً تجدید چاپ شد.

 

مقالات آیدین در خصوص فیلم، سینما، سفرنامه‌، نقد کتاب‌های جریان، و تجلیل و بررسی و ستایش از کارهای هنری شرقی و غربی است. آیدین دوست و رفیقِ بسیاری از شاعران و نویسندگان بزرگ ایران بوده و هست، و از نزدیک بیننده شکل‌گیری آثارشان بوده. برای همین گمان می نمایم که آیدین و نگاه ایشان با اسم یک منتقد و بیننده معاصر بتواند تفاوت ادبی ایران را که در سال‌های واپسین شکل گرفته را برای ما تشریح کند.

 

 در پایین اهمّ گفته‌های آیدین آغداشلو را می‌خوانیم:

شخصی در اینستاگرامم نوشته بود که چه معنی دارد یک نقاش پیرامون‌ی ادبیات صحبت کند. من هم در مقام جواب این هشت جلد کتابم را با خود به اینجا آوردم تا معلوم شود که من تنها نقاش نیستم. این کتاب‌ها شرح می‌دهد که من نویسنده‌ام، و علاقه مندم که نویسنده باشم.

مبحث سخنرانی امروز را به این جهت انتخاب کردم که بگویم چرا ادبیات معاصر ایران، دوره‌ی دشوار و بحرانی‌ای را دارد از سر می‌گذارند. ادبیاتی که من از آن سخن می‌گویم، معطوف به نثر است، و عمدتاً قصه‌نویسی است؛ و الّا شعر اقیانوس عظیمی است که مبحث خودش را می‌طلبد. نثر فارسی فراز و فرودهای فراوانی داشته و بسیاری از انواع ادبی را هم می‌توان در آن سراغ گرفت: از سفرنامه تا حکمت و اندرزنامه‌ و … . تنها کفایت می کند به نثر ابوالفضل بیهقی نگاهی بیاندازیم، تا ببینیم چه حریق‌بازی باشکوه و بی‌نظیری در نثر تاریخ بیهقی هست. چیزی که امروز مهم است و من می‌خواهم پیرامون‌اش صحبت کنم، ادبیات به معنی قصه‌نویسی است. بسیار محشر ایرانی‌ها در قدیم، انواع دیگر ادبیات را داشته‌اند: مانندِ سفرنامه‌. آل‌احمد در بیشتر مواقع می‌گفت: من اگر از جایی تأثیر گرفته‌ام از نثر سفرنامه‌ی ناصرخسرو بوده.

این سیر طی می‌شود با این وجود این بخشی که من می‌خواهم به آن بپردازم، یعنی قصه نویسی؛ چندان پررنگ نیست… قصه‌نویسی جهان غرب، مسیر ممتازی را طی می‌کند. در قرن هجدهم و علي الخصوصً قرن نوزدهم، درخشان‌ترین نمونه‌های قصه‌نویسی را در ادبیات جهان غرب می‌توانیم سراغ بگیریم، و این عمر پربرکت و طولانی، روزبه‌روز تا لحظه حال، رو به صعود است. نویسندگان بزرگی ظهور می‌کنند که یکی دوتا هم نیستند… امّا قصه‌نویسی ما چنین قدمتی را ندارد. ممکن است اگر قرار باشد ما معادلی برای دن‌کیشوت سروانتس از لحاظ قالب پیدا کنیم، ممکن است هزار و یک شب برابر با مناسبی باشد… در حقیقت عمر حقیقی ادبیات معاصر ایران، به دوران خیلی نزدیک‌تری برمی‌گردد.

 

ممکن است اگر ما بخواهیم جایی برای قصه‌نویسی با اسم نقطه‌ی عزیمت پیدا کنیم، سید محمدعلی جمال‌زاده است و علي الخصوصً قصه‌ی «یکی بود یکی نبود» که در سال ۱۳۰۰ پخش شد. با این وجود باز هم تکرار می‌کنم؛ مقصود من قصه‌نویسی به معنای صرف قصه است؛ و الّا اگر بخواهیم به مقاله‌نویسی اشاره کنیم، به دوره‌ی قبل از جمال‌زاده بر‌می‌گردد. یعنی «چرند و پرند» دهخدا، که طنزها و مقالات درخشانی است، با این وجود قصه شمرده نمی‌شود. ما اگر به همین «یکی بود یکی نبود» دقت کنیم، می‌بینیم که به طرز شایسته‌ای به ناهنجاری‌های لحظه خودش توجه کرده.

از ۱۳۰۰ تا ۱۳۱۵ ما بیننده یکی از درخشان‌ترین ستاره‌های آسمان ادبیات ایران یعنی صادق هدایت هستیم. هدایت بوف‌کور را در ۱۳۱۵ نوشت و در ۱۰۰ ورژن چاپ کرد. وقتی از ایشان پرسیدند که چرا انقد کم؟ جواب داد: من گمان می نمایم تعداد افرادی که قادر اند این کتاب را بخوانند از ۵۰ نفر هم تجاوز نمی‌کنند. این حرف به نحوی شرایط و شرایط آن وقت ایران را می‌رساند. با اینحال هدایت بیکار ننشست. ایشان مکررا کار کرد و مخاطب خودش را ایجاد کرد و تولید… به نظر من بوف کور پیرامون‌ی تاریخ ایران است. این کتاب بیان می کند که چگونه، هر چیزی در طول تاریخ به لحظه هدایت که می‌رسد مچاله می‌شود، کنف می‌شود و می‌گندد. آن پیرمرد خنزرپنزری بوف کور، تجلی این تفکر است…

از سال ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲، دوره‌ی شکوفایی روشن‌فکری ایرانی است. این دوره‌، دوره‌ی خیلی واضح و تعیین‌کننده‌ای است. در این دوره، همین طور نویسنده بوجود می‌آید و همین‌طور می‌نویسند. اغلب این‌ نوشته‌ها سیاسی و اجتماعی است. به همه چیز اشاره می‌کنند و قصه هم گه‌گاهی با استناد به این شرایط می باشد. نویسنده‌های این دوره، نویسنده‌های بزرگی هستند که اغلب هم از یاد می‌روند. نویسنده‌ای مانند محمد حجازی، نویسنده‌ی بسیار زیادی است و کتاب‌هایش خیلی مهم‌اند. یا حسین‌قلی مستعان. مستعان به خاطر اینکه پاورقی‌ می‌نوشت مورد بغض روشنفکران متعددی در دوره‌های بعد قرار گرفت. امّا این‌ها اصلاً مهم نیست. هر کس که کاری انجام داده، جایگاهش ثابت و محفوظ است و از یاد نخواهد رفت.

یک‌بار صحبت مقایسه فروغ فرخزاد و پروین اعتصامی بود. من در مقاله‌ای برای اینکه ادای دینی به پروین اعتصامی کرده باشم، اشاره کردم که ارزش ایشان در چیست. شرح دادم که پروین اعتصامی شاعر بزرگی است. تمام عمرش را در خانه‌اش زندگی کرده. ازدواجش، سه چهار روز بیشتر طول نکشیده، و بقیه‌اش را باز در خانه‌ی پدرش گذرانده. بسیار محشر آدمی که در خانه است چه می‌کند؟ به دور و برش نگاه می‌کند. با این وجود شعرهایش گفتگوی بین نخود و لوبیا، یا بادیه و ماهی‌تابه است. با این وجود این مقایسه‌ها همه از نادانی و بی‌خبری می‌آید.

برای شما هم جالب است؟ :  «کورش اسدی» به چه نحو زندگی کرد و به چه نحو نوشت؟

نسل بعدی نویسندگان، پایه‌اش با نویسنده‌ی بزرگی مانند ابراهیم گلستان ریخته می‌شود. این یک ادبیات جدی است. ادبیات ژورنالیستی نیست دیگر. مانند کارهای حسین‌قلی‌خان مستعان هم نیست که آدم‌ها به شرور و درستکار تقسیم‌بندی شوند. در ادبیات ابراهیم گلستان ما با قصه‌نویسی به معنای معاصرش آشنا می‌شویم. ایشان نویسنده‌ای است که حرف عمده‌ای برای گفتن دارد و نگاهش فوق‌العاده نافذ و درخشان است. نثر فوق‌‌العاده‌ای هم دارد. در چنین موقعیتی نمی‌توانم از این بگذرم که در این‌ سال‌ها، نثرش بسیار بسیار پیچیده‌تر و برای من هم که دوستارش بودم، نامفهوم شده است. با این وجود این اصلاً از ارزش مکان ایشان کم نمی‌کند. من هنوز هم فکر نمی‌کنم ابراهیم گلستان در طولِ هفتاد و چند سالی که از اولین قصه‌ای که نوشته، می‌گذرد؛ هنوز بتوانم برابر با و نظیری با این کمال و این جامعیت برایش پیدا کنم.

 

شاعر گمنامی به‌نامِ «بیژن الهی‌» به شدت در حال کشف است

در نسل بعد از ابراهیم گلستان، علي الخصوصً از دهه‌ی ۴۰ به بعد، ما بیننده طلوع نویسنده‌های متعددی هستیم. به تعداد اشاره می‌کنم، به کیفیت کار ندارم. از صادق چوبک که به معنای حقیقی کلمه، قصه‌نویس بود، تا افرادی که راه خودشان را آرام آرام پیدا کردند مانند هوشنگ گلشیری، و خیلی‌های دیگر. این‌ها از سال ۱۳۴۰ به بعد به دلیل ممکن شدن نوعی محیط امکان دهنده، قابلیتی را که داشتند شکل دادند تا آن چیزی که از ادبیات جهانی می‌شناسیم را تولید کنند. از دهه‌ی چهل نویسندگان تازه ای ظهور می‌کنند. مانند آل‌احمد که قبل‌تر هم می‌نوشت با این وجود دوره‌ی شکوفایی‌اش در همین دهه است.

 

غلامحسین ساعدی و چوبک در همین دوره ظهور می‌کنند، و گلستان هم‌چنان می‌نویسد. همراه با این‌ها نسلی از نویسندگان متعهد چپی هم می‌نویسند. دهه‌ی چهل، در همه‌ی عرصه‌ها دهه‌ی درخشان و باشکوهی است. از هنرهای تجسمی بگیرید تا شعر، تا نثر و قصه‌نویسی.

در این دوره، هر اتفاقی افتاد به دوره‌های بعدی و به دوره‌ی انقلاب کشیده شد. سال‌های آغازین انقلاب، سال‌هایی بود که هر آدم بااستعدادی داشت می‌گشت و سراغ می‌کرد تا ببیند ادبیات ماقبلش چه بوده. در این دوره، نسل بسیار درخشانی از جوانان طراز اولی را داریم که هر چیزی که در قبلی‌ی بلافصل‌شان بوده را دارند می‌کاوند و جست‌وجو می‌کنند. شاعر درخشان گم‌نامی مانند بیژن الهی، که در دوره‌ی حیاتش هم خیلی شناخته نبود، امروز شدیدا دارد کشف می‌شود. پیرامون‌اش مقاله‌ و کتاب می‌نویسند. می‌خواهند ببینند بیژن الهی کی بوده. می‌خواهند ببینند بهرام اردبیلی کی بوده؟ تک تک این‌ها را دارند جست‌وجو می‌کنند. پس این حرکت تا به امروز ادامه دارد.

در فاصله‌ی دهه‌ی چهل، یک نویسنده‌ی خیلی ویژه، تعداد انگشت‌شماری جریان کوتاه می‌نویسد که من افتخار همراهی‌اش را در مجله‌ی اندیشه و هنر داشتم؛ یعنی شمیم بهار. تعداد قصه‌های شمیم بهار از ۱۵ تا تجاوز نمی‌کند. با اینحال قصه‌های درخشانی دارد. نکته‌ی اصلی این است که به نظر من، سه تا از جدی ترین رمان‌هایی که در زبان فارسی نوشته شده، شمیم بهار در دوره‌ی بعد از انقلاب نوشته، و چون به طرز همه‌جانبه‌ای، خودش را منزوی کرده، این‌ها را چاپ نمی‌کند، و نخواهد هم کرد.

 

نمی‌شد امروز پیرامون‌ی ادبیات معاصر ایران صحبت کنم بدون اشاره‌ به این مکان، و بدون اینکه اشاره‌ای بکنم به اینکه چه نویسنده‌های طراز اولی داریم که کم نوشته‌اند و کم تلاش نموده‌اند و کم‌ خودشان را ظاهر ساخته‌اند. با این وجود وقتی این کارنامه را می نگریم، نباید تنها به نمونه‌های اصلیِ مشهور توجه کنیم. فراوان و متعددند نمونه‌هایی که جای کار، و جای بحث و جست‌وجو و کشف دارند.

پیرامون‌ی آل‌احمد هیچ‌‌وقت این تعهد را کنار نگذاشتم که بعد از افولِ مکان‌اش بعد از انقلاب، پیرامون‌اش صحبت نکنم. بسیار پیرامون‌اش صحبت کرده‌ام و سعی کرده‌ام شرح بدهم که چرا چند قصه‌ی درخشان نوشته؛ قصه‌هایی که ماندگارند. یعنی قصه‌‌های سنگی بر گوری و قصه‌ی خیلی قدیمی‌اش، مدیر مدرسه. هر دو این‌ها از دلنشین‌ترین نمونه‌های ادبیات معاصر ایران هستند.

جنبش چپ، آرام آرام، بعد از اشاعه‌ی همه‌ی پیغام‌های اصلی‌‌اش، مطرح کردن مستقیم مسائل گوناگون را کنار گذاشت. روشنفکری ایران از لحظه مشروطیت به بعد، یک روشنفکری چپ بود، و هر کسی که در این عرصه تلاش نموده چپ است. یعنی تمام اسم‌هایی که تا الان اسم بردم به جز شمیم بهار و بیژن الهی، به نحوی چپ بودند. بعد از انقلاب این اشاره‌ی مستقیمِ نظرها فروکش کرد. نسل بعدی‌ای که آمد، نسلی بود که سعی کرد، عبور کند و طور دیگری نگاه کند. با این وجود به قبلی نگاه کرد. بهرام بیضایی در برخی از کارهای نمایش‌نامه‌‌ایش، به نثر قدیم‌تری برمی‌گردد و  با نثر عجیبی که خودش ایجاد می‌کند، می‌آمیزد. مانند کارنامه‌ی بُندارِ بیدَخش. در این کتاب، به زبان مخصوصی صحبت می‌کند که آمیزه‌ای است از زبان امروز و روز قبل، که درخشان است…

در تمام عمرم به «هنر، باید»ها انتقاد کرده‌ام

اگر به فرهنگ بعد از انقلاب ایران نگاه کنیم، بخشِ سلطه‌جویی را درش پیدا می‌کنیم که بخش هنرمندانی است که به عرصه‌ی اندیشه تعلق دارند. آن‌هایی که از وظیفه‌ی هنر تعریفی دارند، مانند چپ‌ها. «هنر، باید» را من نمی‌فهمم. یعنی چه «هنر، باید»؟ در تمام عمرم انتقاد کردم از اینکه بگویم «هنر، باید». «هنر، باید»، سمی است که هر بوته‌ای را می‌خشکاند. «هنر، باید» سعی می‌کند هنر را برکشد، منظم کند، و آن را پیرایش دهد با این وجود این موضوع نمی‌افتد. برعکس، هنر را می پژمراند. این «هنر، باید»ها در وجوه متفاوتی ظاهر شده‌اند.

در عرصه‌ی ادبیات، ادبیات جنگ بوجود آمد. ادبیات دینی بوجود آمد. ادبیات مذهبی و ادبیات شهادت بوجود آمد. و با این وجود نمونه‌های زیادی به اشتراک‌شان پیدا شد. فکر نکنید این‌ها را می‌گویم که رشوه‌ای به کسی یا چیزی بدهم. یا این‌ها عین نظرم نیست. نه! من نمونه‌های بسیار با مزه ای را دیده‌ام که چگونه، با یک تصور بسیار احساساتی و معنوی، شکل و قالب خودش را یافته بود.

برای شما هم جالب است؟ :  «مرد بی وطن»؛ آنچه از ونه گوت نمی دانیم

 

من در دوره‌ی معاصر، هم‌چنان شعرهای حسین منزوی را علاقه مندم. شعری که در باب امام حسین گفته را خیلی علاقه مندم. گمان می نمایم این شعر، یک شاهکار ادبیات است. با این وجود این‌‌ها، دوره‌بندی‌ای را شکل نمی‌دهند که دوره یا نحله‌‌ای فکری را به نحله‌های دیگر ترجیح دهد.

ممکن است اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، به این می‌رسیم که این جریانی که شروع شده بود، با همه‌ی امید و نیرو و با همه‌ی خرجی که برایش شد، و با همه‌ی مراقبت و حفاظتی که ازش شد، الان دوره‌ی فرود خودش را می‌گذراند و همه تکرار عرصه‌های قبلی‌ است. امروز  جوهر و اسانسی که شدت احساسات را در  کارهای هنری، به آدم منتقل می‌کرد، و امروزه دیگر خشک شده است، و من به شخصه نمونه‌ی فوق‌العاده درخشانی را دیگر نمی‌بینم. ادبیات معاصر ایران راه خودش را، در شکل تعدادی نویسنده‌ی جوان ادامه داده است. ما بعد از گلشیری، نسلی از قصه‌نویس‌هایی را داشتیم که کلاس قصه‌نویسی می‌گذاشتند و تدریس می‌کردند تا معنا روی زمین نماند و معوق نشود.

 

الان کسی نمی‌تواند از راه قلم‌اش زندگی کند. شرایط الان طوری است که هر کتاب در ۸۰۰، ۸۵۰ ورژن چاپ می‌شود. چه کسی با این‌ها می‌تواند زندگی‌اش را تأمین کند. دوستانی را داشته‌ام و دارم، که برای مستقل ماندن، زیاد نوشتند و زیاد چاپ کردند. با اینحال کیفیت کارشان تنزل نمود. تنها به این خاطر که زیاد می‌نوشتند تا زندگی‌شان را تأمین کنند.

 سانسور: مسالهِ نفس‌گیرِ ادبیات معاصر ایران

مساله ادبیات معاصر در ایران، مساله بسیار بسیار خطیری است که اصلاً شوخی ندارد. هر نویسنده‌ای ناچار می‌شود هر قدر هم بخواهد مطرح استقلال کند، به نحوی در کانال‌های متعدد و مشخصی که کنده شده، قدم بزند. بسیاری‌شان ممکن است نمی‌دانند که در کانالی راه می‌روند که از قبل برایشان کنده شده. این یک مسئله‌ی جهانی است که بعد از انقلاب تحصیل شد. این مسئله‌ی دولت و نظام و حکومت نیست. آرام آرام این کانال‌ها کنده شدند، و نویسنده‌ها و قصه‌نویس‌های ما ناگزیر شدند که در این کانال‌ها حرکت کنند. این یک سخت بزرگ بود.

 

سخت برابر با دیگری که ادبیات معاصر ایران را، به نظر من از نفس و جوهر انداخته، مسئله‌ی سانسور است. نمی‌دانم امروزه با این سانسور‌ها اصلاً چگونه می‌شود یک قصه‌ی تمام و کمال را نقش داد. بدین جهت است که من بسیار کم، و خیلی با احتیاط می‌خوانم. یعنی لحظه مطالعه، در بیشتر مواقع پیش خودم این پیش فرض را دارم که حتماً یک بخش مفقود‌ و حذف‌شده‌ای می باشد. سانسور تنها مسئله‌ی اخلاق و مقررات اجتماعی نیست. سانسور یک معنای خیلی مخصوصی دارد و این معنای ویژه است که ادبیات معاصر ایران را از نفس انداخته. آن معنای ویژه این است که: «من بهتر می‌دانم که تو این‌طوری فکر کنی». چه کسی می‌خواهد به من پیش نهاد کند که من خوب است طوری که ایشان بیان می کند فکر کنم؟

 

شاعر گمنامی به‌نامِ «بیژن الهی‌» به شدت در حال کشف است

از اینجا نوعی ریاکاری و نوعی کلک زدن شروع می‌شود. دکتر ناصر وثوقی -آن بزرگواری که دیگر به اشتراک ما نیست- در مجله‌ی اندیشه و هنر مقالاتی می‌نوشت که نثر خیلی باورنکردنی و غریبی داشت. پر از لغات فارسی بود. یکبار من به شوخی ازش پرسیدم که آقای دکتر این چه زبان عجیبی است که در برخی از مقالات شما هست؟ گفت من می‌خواهم طوری بنویسم که مردم بفهمند با این وجود ساواک نفهمد. با این وجود راهی نیست. با سانسور، یا آدم فرمالیست می‌شود یا حقه‌باز. با این وجود، این معضل، یک معضل بنیادی است.

من نمی‌توانم مطمئن باشم که ورژن‌ای که به دست من رسیده، همانی است که نویسنده می‌خواسته برای منِ خواننده بنویسد. اصلاً خوب یا بد. هنرمندانه یا غیرهنرمندانه. فرقی برای من نمی‌کند. من الان در اصالت هر ورژن‌ای که به من می‌رسد تردید می‌کنم. خواست‌ای که من مکان و چند و چونش را نمی‌دانم، دارد از راه‌های پیچیده‌ و غیرمستقیمی به من زور بیان می کند. من نمی‌دانم چگونه می‌شود سانسور را نظام‌مند و قانون‌مند کرد. در هر جای دنیا به هر حال چیزهایی هست که نمایش داده نمی‌شوند و قابلِ بازگو نیست.

 

با اینحال آن فاجعه‌ای که در ایران اتفاق افتاده این است که نه‌تنها خود سانسور را سخت می‌شود نظام‌مند کرد و نظام خواست‌ی آن آدمی است که در سن ۲۴ سالگی (که در سن درخشانی هم هست)، جایگاهی به ایشان تفهیم می‌شود که برای همه‌ی آدم‌هایی که از معانی متفاوتی می‌آیند تعیین تکلیف می‌کند. با این وجود، ادبیات محکوم به رعایتِ خواست‌های فردیِ اغلب امتحان‌پس‌نداده و اغلب ابتدایی است، که ناچار می‌شود راه‌حل‌هایی را بیابد که این راه‌حل‌ها، همه مماشات، و همه تقلب است. چرا باید فکر کنند که هنرمند در جامعه‌اش زندگی نمی‌کند؟ هنرمند در جامعه‌اش زندگی می‌کند و بخشی از جامعه‌اش است.

 

با این وجود آن هنرمندِ بعداً بزرگ را بدهیم به دست افرادی که مطلق با استناد به احساسات‌شان گمان می نمایند و این هنرمندان را محکوم کنیم به اینکه مطیع آن‌ها شوند. با این وجود می‌توانیم چنین کاری کنیم، با اینحال چه چیزی از آن حاصل می‌شود؟ از آن همان چیزی حاصل می‌شود که امروز در ایران بیننده آن هستیم.

من هر بار که صحبت کرده‌ام، از نسل تازهِ نابغه‌های چشمگیر ایران معاصر گفته‌ام، و اشاره کرده‌ام که این‌ها چه جایگاهی دارند، و اینکه این نسل چقدر در همه‌ی عرصه‌ها درخشان‌ است. الان تئاتر ایران، تئاتر زیادی است. پر از تجربه‌های چشمگیر است. تجربه‌هایی که  شما حتی در در دهه‌ی ۷۰ میلادی هم نمونه‌هایش را نمی‌توانید پیدا کنید. سینمای ایران نمونه‌ها و نظایر بسیاری دارد. با اینحال نتیجه‌ای که من از ادبیات ایران می‌گیرم، برای خودم ماحصل تلخی است. یعنی گمان می نمایم که ادبیات معاصر ایران، همراه با همه‌ی نوابغ درخشانی که حتی قبل از دهه‌ی ۳۰ عمرشان دارند زندگی می‌کنند، نفس‌گیر و نفس‌بُر است.

برای شما هم جالب است؟ :  خواندنی ها با برترین ها (129)

 

آن‌ها با مخاطب‌شان نمی‌توانند رابطه برقرار کنند. نمی‌توانند مخاطب خودشان را بپرورانند. با این وجود خودشان را به در و دیوار می‌زنند. با این وجود اشکالی ندارد. هنرمند خودش را به در و دیوار می‌زند؛ مسئله‌ای نیست. با اینحال خسته می‌شود. از نفس می‌افتد. عمر فعالش از یک دهه نمی‌گذرد. جوان‌مرگ می‌شود. بالاخره هر هنرمندی باید دایره‌ی مخاطبین خودش را جور کند. با این وجود وقتی دایره‌ی مخاطبینش‌ به این محدودی انتخاب می‌‌شود، آن‌وقت جامعه‌ی فرهنگی مبدل به مجمع‌الجزایر می‌شود. مجمع‌الجزایری که هر جزیره‌ای، با جزیره‌ی نزدیکش فاصله دارد، و پلی نیست که از این جزیره به آن جزیره رفت. پس پخش و پراکنده می‌شوند.

ما گول نخوریم از اینکه تعداد عنوان‌ قصه‌هایی که در سال قبلی، در ایران چاپ شد، به اندازه‌ی تمام قصه‌هایی بود که از ابتدا تا به امروز چاپ شده است. چی چاپ شده؟ چگونه چاپ شده؟ چقدر از حقیقت معنای هنرمند، به مخاطبین‌اش رسیده؟ مخاطبین محدود، با این وجود جدای از هم و دور از هم. این از نفس افتادگی را در هیچ جا اگر من سراغ نکنم، بیشتر از همه در ادبیات معاصر ایران سراغ دارم. من عمر طولانی‌ای کرده‌ام با این وجود خودم را در مقامی نمی‌دانم که راه‌حلی را عنوان کنم. گمان می نمایم ما به یک بن‌بست بسیار واضح و واضح رسیده‌ایم و این بن‌بستی است میان هنرمند و مخاطبش، میان هنرمند و سانسور، میان هنرمند و هنرمند. این مجمع‌الجزایر گسترده و وسیع، به تعداد عنوان‌ کتاب‌هایی که الان چاپ می‌شود، خبر از پراکندگی می‌دهد.

پیشتر‌‌ی سخنرانی، آغداشلو به سؤالات مخاطبین‌اش جواب داد.

در بابِ خاطره‌نویسی و مقاله‌نویسی

من خودم راجع‌به مقالاتم فکر کرده‌ام. برخی از مقالات من قصه‌های کوتاه‌اند. با این وجود به هرحال من خودم را در بیشتر مواقع مقاله‌نویس دانسته‌ام. در باب آل‌احمد هم همین‌طور است. آل‌احمد در بیشتر مواقع مقاله‌نویس بود. خاطره‌نویسی در بیشتر مواقع یک اخطار بنیادی داشته، و آن اینکه دروغ است. کسی که خاطره می‌نویسد، دروغ می‌نویسد. از سیمون‌دوبووار بگیرید، تا هر کس دیگری. با اینحال دروغ مطبوع و دلپذیری است. من در بیشتر مواقع فکر می‌کردم اعترافات روسو، چه چیز هیجان‌انگیزی است. با اینحال اعترافات چنین موضوعی نبود.

در بابِ سینمای ایران و تمهیدات فیلم‌سازان در طرف دیگر سانسور

تمهیدی که فیلم‌سازهای ایرانی پیدا کردند تا قادر باشند کار کنند، در باب هرکدام‌شان فرق می‌کند. یک‌ وقتی بهرام بیضایی می‌گفت که یکی از راه‌هایی که شما میتوانید کارتان را انجام دهید این است که همه‌ی صحنه‌ها را خارجی بگیرید، تا یک‌وقت کسی ناچار نشود که در یک منظره‌ی داخلی، به شکلی که در زندگی حقیقی‌اش هست، ظاهر شود. با این وجود فیلم‌سازان ایرانی، تمهیدشان را یافته‌اند. در جایی هم که تمهیدش را پیدا نکردند، فیلم‌شان اجازه‌ی اکران پیدا نکرد. مانند فیلم ۱۰ عباس کیارستمی. نمونه‌های موفق، همان‌هایی است که تهمیدشان را پیدا می‌کنند. نکته‌ی دوم تثبیت سینمای ایران، در سینمای جهان است. سینمای ایران در سطح بین‌المللی تثبیت شده است. به غلط یا به درست. این فرق می‌کند با ادبیات ما که بسیار کم معرفی، و ترجمه شده است. پس مسائل ادبیات معاصر ایران، به روش مشکلات درونی درآمده، و خدمات رسانی جامعه‌ی جهانی را پشت سر خودش ندارد.

به سینمای قبل از ۵۷، ممکن است بیشتر با یک نگاه نوستالژیک نگاه می‌شود. با این وجود بدنه‌ی آن سینما، در اصل بدنه‌ی بدی بود. با این وجود تعدادی نابغه بودند که داشتند کار خودشان را می‌کردند. داریوش مهرجویی تعریف می‌کرد  که وقتی داشته فیلم گاو را می‌ساخته، ناچار شده به خاطر تحمیل نظر مدیرعامل ژاندارمری تمام خانه‌ها را با دوغاب سفید کند. چون معتقد بودند که سیاه‌نمایی است. چیزی که من می‌توانم بگویم بحث پیرامون‌ی سیستم و نابغه است. ما وقتی سیستم‌ها را مقایسه می‌کنیم، این سیستم‌ها هرکدام‌شان یک‌سری خصوصیت‌‌‌هایی دارند.

 

در لحظه شاه، شما اگر به مقام اعلی‌حضرت کاری نداشتید، بقیه‌ی کارها اشکال نداشت. از این جهت یک قالب تعریف‌شده وجود داشت که همه‌ی فیلم‌سازان خودشان را با آن تطبیق می‌دادند. با این وجود وقتی نگاه می‌کنید می‌بینید که برخی از جدی ترین هنرمندان سینماگر آن دوره در حقیقت، میراث‌رسانِ دوره‌ی بعد از انقلاب شدند. بعد از انقلاب چند فیلم‌ساز بوجود آمد. در این تردیدی نیست.

یک‌وقتی آقای سیدمحمد بهشتی به من گفت که ما آمدیم بنیاد فارابی را تأسیس کردیم تا سینمای مبتذل را از بین ببریم. من چندی قبلً شنیدم که یکی از مدیران فرهنگی آن دوره، از طرف مدیران رسمی بعد، مورد انتقاد قرار گرفته بود که تو به چه حقی این همه فیلم را سوزاندی؟ یعنی خروارها فیلم را حریق زدند. من به شوخی، به آقای بهشتی عنوان کردم که بله، شما فارابی را بوجود آوردید که سینمای مبتذل را از بین ببرید، با اینحال فیلم‌فارسی که از بین نرفت.

 

این فیلم‌هایی که الان دارند می‌سازند و مجوز می‌گیرند، مبتذل‌ترین چیزهای تاریخ بشریت است. پس نوع ابتذال فرق کرده. جسارت است که این را بگویم با این وجود الان حتی درمورد برخی از جدی ترین فیلم‌های جایزه‌برِ بعد از دوران انقلاب، من می‌توانم بگویم که این‌ها در حقیقت دارند سریال تلویزیونی را به روش تک فیلم می‌سازند. در هر دو دوره نوابغی وجود دارند. من گمان می نمایم تعداد نوابغ سینمای ایران، از سال ۴۰ تا ۵۷، ده‌ها برابر تعداد نوابغ فیلم‌سازِ امروز است.

ایران پی پر امیدوار است خبر گزیده سخنرانی «آیدین آغداشلو» در تورنتوی کانادا مورد استقبال شما قرار بگیرد. میتوانید با ابزارهای پایین دوستان علاقه مند به ادبیات را مطلع نمائید.

لینک

به این پست امتیاز دهید.
علاقه۰عدم علاقه۰
منابع : ناموجود
نویسندگان : ناموجود

تبليغات تبليغات تبليغات تبليغات